مثنوى « 1 »
بعد بسى گردش چرخآزماى * او شده ، آوازهء عدلش به جاى
ز نيكان همه نيكى آيد پديد * خوش آنكس كه نام نكو گستريد [ 293 ]
چون دولت نماند به كس پايدار * همان به كه نيكى بود يادگار
خبر آمدن امير « 2 » علاء الدوله به يزد
چون در خراسان مخالفت ميان شهزادگان پيدا شد و شاهزاده علاء الدوله از شاهزاده بابر منهزم گشت با لشكرى از راه ناىبند متوجّه يزد شد و از رباطات خبر به شهر آوردند .
شيخ جلال الدين محمّد اين خبر به شاهزاده فرستاد . فرمان صادر شد كه شاهزاده علاء الدوله همانجا ساكن گردد و شيخ جلال الدين و اكابر يزد اتّفاق كردند و شاهزاده علاء الدوله را در « باغ ساباط » فرود آوردند و كمر خدمت در ميان بستند .
و شاهزاده محمّد سلطان « 3 » با امرا مشورت كرد . گفتند چون آن برادر / 256 / التجا بدين حضرت آورده او را معاونت بايد كرد و لشكر پراگنده جمع بايد كرد و متوجّه خراسان شدن . و امير پيرزاده « 4 » و امير عبد الرحمن و امير يار على و يار احمد و امير على فارسى با لشكر به جانب يزد روند و به موافقت شيخ جلال الدين متوجّه شوند .
چون عزم رفتن خراسان معيّن شد امير يار احمد از كرمان لشكرى آراسته برگرفت و از راه بهاباد عزيمت طبس كرد . چون به حوالى طبس رسيدند اهالى طبس معلوم كردند و با همدگر مشورت كردند و گفتند كه محمود خان كه از قبل شاهزاده بابر داروغهء قهستان بود منهزم شد و حال معلوم نيست خطبه [ 294 ] به نام شاهزاده محمد بخواندند . « 5 » و يار احمد آنچه مقدور بود از بزرگان طبس بگرفت و خود متوجّه تون شد .
و امير پيرزاده با ديگر اكابر به يزد آمدند و كارسازى كردند و با امير شيخ جلال الدين عازم خراسان شدند ، و برادر شيخ جلال الدين شيخ مرشد الدين ابراهيم در يزد قايممقام شد و لشكر با شاهزاده علاء الدوله عازم خراسان شدند .
هامش
( 1 ) . مل : بيت .
( 2 ) . مل : شاهزاده .
( 3 ) . ف : محمد سلطان ندارد .
( 4 ) . مل : پيرزاد .
( 5 ) . ف : بخواند .