تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ پانصد ساله خوزستان ( فارسى ) — صفحة 355

مساهمون:

ص٣٥٥
فرمود كى مىرود عرض كرد اگر مرخص بفرمايى من مىروم گفت چه عيب دارد قرار دادند هزار نفر سرباز يك عراده توپ بردارند وزير هم رفتند لب آب وزير رد شد رفت شوشتر بنا بود سرتيپ بماند كه كشتى بفرستند همراه برود شوشتر كشتى بفرستد كشتى و بلم بفرستند آنشب را ماند فرداش هم ماند سرشب كه شد حكم كرد كه بار كنيد اما بىصدا فانوسى در سربلندى روشن كردند و حركت كردند هرگاه الاغى صدا مىكرد دهن او را مىبستند سرتيپ فحش به صاحب الاغ مىداد چند نفر شتر از عرب برده بودند آرد براى سرباز و بنه سرباز را بار كرده بودند دو سه نفر از آن شترها صدا مىكرد دهن آنها را بستند چاره نشد آخرش شتر را ول كردند بيابان بارش را بيابان انداختند . به اين قسم و اين تعجيل سرباز را برداشتند تا فردا عصرى ده و دوازده فرسخ راه را قطع كردند اسب‌هاى توپخانه ماند بنا كرد فحش بتوپچى دادن كه چرا هى نمىكنى گفتند اسب قوت ندارد كاه نخورده دو منزل راه را آمده مگر چقدر توانا دارد تمام سرباز در بيابان پاريز شدند از تشنگى آخرش يك دفعه سرباز ايستادند كه اگر ما را قتل كنيد ديگر نمىتوانيم راه برويم چه خبر شده است دشمن كه پشت سر ما نگذاشته چه خبر است بهزار معركه آنجا منزل كردند . به همين تعجيل آمدند دزفول وقتى سرتيپ رسيد دزفول نواب و الا از شوشتر زن اميرزاده را روانه كرد آمد بدزفول كه روانه خرم‌آباد نمايند اين مرحله زيادتر باعث تشويش و هراسانى مردم شد چه قشون چه رعيت فرداى آن روز افواج فراهان حركت كرده روانه شوشتر شدند . بعد از ورود بشوشتر بعد از چند روز فوج بهادران را با بيات روانه اهواز كردند فوج كزاز در ميان ارك شوشتر بود بنا كردند چادر براى