و پيش خواجه ابو الحسن انداخت و گفت اين مقدار آن نيرزد كه جوانمردى بدين واسطه از افطار امتناع نمايد و من از شرف مواكلت او محروم مانم . خواجه ابو الحسن گويد من گفتم اى عميد خراسان چهرهء بزرگى بنور كرم خويش بنگاشتى ، و آسمان معالى را بمحامد و مآثر بر افراشتى ، و مناقب خويش را نجوم ثواقب سپهر ايام « 1 » گردانيدى .
و لبست « 2 » منك مواهبا منشورة « 3 » * لو كن فى فلك لكن نجوما
و آن شب باملى فسيح و دلى شادان شب عيد مسرت ساختم . ديگر روز گفتم آخر خويشتن بر وزير عرض دهم ، بديوان رفتم و در مطمح بصر « 4 » وزير بايستادم ، وزير ساعتى در من تامل فرمود و سر در پيش افكند . گفتم صارت المعرفة نكرة .
نسيتم اخلائى عهودى كاننا * على جبلى « 5 » نعمان لم نتجمع « 6 »
خواستم كه باز گردم ، خادمى آمد « 7 » و مرا با سراى خاص وزير برد . وزير بعد الفراغ در آمد و مراعات تمام واجب داشت و گفت
تذكر « 8 » ليلى و عهدا قديما * و ملكا كبيرا و فوزا عظيما
و قال سقى اللّه عهدا تولى * فابلى شبابا و افنى نعيما
زمانا كالفاظ سعدى صحيحا * فعاد كالحاظ ليلى « 9 » سقيما
و قصه بر وى عرض دادم . گفت فردا كه آفتاب از شعاع خويش زر سوده بر جهان پراكند و شياطين ظلمت را در زندان زمين باز دارد « 10 » و خواجه سورى به خدمت درآيد * تا حق خدمت گذارد « 11 » تو بر اثر وى در آى ، تا آنچه از اكرام و انعام واجب بود در باب تو تقديم افتد ، و از سورى شكرى نشر كن كه بنان و بيان از نهايت و قصاراى آن عاجز آيند « 12 » و قدرت انسانيت و استطاعت بشريت بادراك جمل و تفصيل آن نرسد ، كه
هامش
( 1 ) نص ، ايام خويش .
( 2 ) نص و نب ، و ليست .
( 3 ) نص ، ميسورة .
( 4 ) نظر .
( 5 ) نص ، حبل .
( 6 ) نص ، لم يتجمع .
( 7 ) بيامد .
( 8 ) نص ، مذكر .
( 9 ) نص ، ليل .
( 10 ) نص ، باز در آرد .
( 11 ) سا .
( 12 ) آيد .