حلوليان و تناسخيان
حلول
INCARNATION
در فلسفه ، عبارت از نفوذ و دخول چيزيست در چيز ديگر ، به نحويكه وجود حال فى نفسه عين وجود محل باشد ، يعنى تعلق چيزى به چيز ديگر ، كه يكى صفت و ديگرى موصوف باشد ، مانند سپيدى كه متعلق و حال در جسم است .
و حلوليه كسانىاند كه عقيده دارند ، كه خدا در تمام اشياء حلول و امتزاج دارد ، مانند شيرينى در انگور « 1 » .
اما تناسخ تعلق روح و نفس ناطقه است بعد از تلاشى و فناء بدن به بدن ديگر بدون حصول فاصله ميان آن دو . « 2 »
در فلسفهء هند و يونان و ديگر ملل ، فكر حلول يا تناسخ از زمان قديم بنوعى از انواع موجود بود ، و مكتب فلاطونى جديد كه طريقهء رايج فكرى عصر آغاز اسلام در ممالك شرق وسطى شمرده مىشد ، نيز عناصرى ازين افكار داشت .
مسلمانان در فتوح و كشوركشايىهاى خود در شرق با افكار زردشتى و بودايى و اديان مختلف مقامى افغانستان و سغد و ماوراء النهر برخوردند ، و در مصر و شام و روم شرقى كه پرورشگاه فلسفهء فلاطونيت جديد بود ، با يك ممزوج تصوف و فلسفه كه وحدت وجود مبناى آن شمرده مىشد مواجه شدند .
در اسلام نخستين شخصى كه به الوهيت حضرت على و تناسخ و رجعت قائل شد ، عبد اللّه بن سبا يهودى نومسلم ( متوفى حدود 40 ه 660 م ) بود كه پيشواى غاليان شيعه است و او ميگفت : كه حضرت على نمرده ، بلكه در بين ابرها پنهانست ، و هنگاميكه پيروانش آواز رعد را مىشنيدند همىگفتند كه على خشمگين گرديد . « 3 »
ابن عساكر گويد : هنگاميكه با حضرت على بيعت كردند ، ابن سبا به او گفت :
تو زمين را آفريدى ، و ارزاق را بپراگندى ! اما حضرت على او را به ساباط مداين
هامش
( 1 ) - فرهنگ علوم عقلى 235 طبع تهران 1341 ش .
( 2 ) - همين كتاب 176
( 3 ) - البدء و التاريخ 5 / 129