تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ افغانستان بعد از اسلام ( فارسى ) — صفحة 309

مساهمون:

ص٣٠٩
منسوب بدين طايفه و از اهل مرو روذ خراسان بوده است ، كه كتب وى هم نزد مسلمانان مقبول نبوده ، و مطالبى را خلاف عقايد اسلامى در ان گنجانيده بود . بارى راونديان در خلط عقايد كهن و خرافات با دعوت خلافت بنى هاشم موقف خاصى را در فرق دينى آنوقت دارند ، ايشان ظاهرا در تظاهر به طرفدارى آل عباس آنقدر غلو و افراط كردند ، كه ابو جعفر منصور را خدا و حاكم مكه هيثم بن معاويهء خراسانى را مظهر جبرئيل و سرهنگ نگهبانان دربار عثمان بن نهيك همان قاتل بو مسلم را محل روح آدم دانستند و هنگاميكه شش صد نفر در پيرامون كاخ خليفه مىگشتند هميگفتند : اين قصر خداى ماست ! ولى منصور اين اكرام غاليانهء ايشانرا نپذيرفت و دو صد نفر از سران راونديان را بزندان افگند « 1 » و مستشرق بصير هولندى دوزى
Dozy
( 1820 - 1883 ام ) درين مورد گويد : « ايشان متعصبين احمقى بوند ، كه تحت تأثير افكار هند و ايران پادشاهان خود را خدا ميخواندند . تا زمانى كه فتح و ظفر عباسيان مشكوك بود ، روش خلفاى عباسى نسبت به اين گونه فرق صبر و تحمل بود ، ولى از هنگاميكه تسلط يافتند ، ديگر تسامح روا نداشتند ، زيرا در صورت تسامح نه تنها اهل سنت و جماعت بلكه كليهء نژاد عرب را عليه خود برمىانگيختند ، از طرف ديگر امتناع خلفاى عباسى از قبول عنوان خدايى سبب شد ، كه اين مردم نسبت به آنهايى مهر شوند ، راونديان وقتى پى به اين معنى بردند ، كه براى اداى احترام بدرگاه المنصور بار يافتند ، او را خداى خود خطاب كردند . . . نه تنها خليفه اكرام آنها را نپذيرفت ، بلكه روساء آنانرا بزندان افگند ، و از ان لحظه به بعد المنصور در نظر راونديان خليفه نبود . اينان كسى را كه به حق پادشاه است از خدا جدا نميدانستد ، و اگر پادشاهى منكر خدايى خود مىشد ،
هامش
( 1 ) - طبرى 6 / 147 و الكامل 5 / 238