سر بنوشى سرّ مردم پوش و بر هم نه دو لب * فاش بر خوان كلّ سرّ جاوز الاثنين شاع
ترك صيد اندر حريم دوست كن يعنى زخويش * دور كن درّند گيهائى كه دارى چون سباع
تير بر پهلوى گيهان زن كه سست استش نهاد * سنگ بر ميناى دوران زن كه سخت استش صداع
بادهء وحدت زساقى چند خواهى جام جم * خم خم ار نبود ميسّر رطل رطل و صاع صاع
إلى آخر القصيده . / 201 /
و در مثنوى از جمله ابيات آن چنين بيان كردهام :
همّتى اى عاشقان و سالكان * اى خزانه نيستى را مالكان
هستى جاويد چون در نيستى است * نيست بودن هست هست و هست نيست
كم كنند از نعل اسبت تا نشان * نعل را وارونه زن چون تركمان
از خودى خود كنى گر خود تهى * پر شوى از مهر ماه خرگهى
خواهى ار نام و نشان جاودان * ساز بىنام و نشان نام و نشان
خسروى خواهى قلندر كيش باش * پادشاهى خواهى ار ، درويش باش
در ره جانان ز درمان درد به * گنج فقر از گنج باد آورد به
تن چون نى كن سينه را چون ارغنون * فاش گو إنّا اليه راجعون
در فناى محض آمد زندگى * خويش فانى كن پى پايندگى
گفت پيغمبر زلعل جانفزا * كه خلقتم للبقا لا للفنا / 202 /
چون فزودن آمد اندر كاستن * مرگ پيش از مرگ بايد خواستن
كلبهء كثرت چو كاخى تنگناست * وحدتى جو كان فضائى دلگشاست
كثرت آمد عالمى پر قيل و قال * دل ز قيل و قال او گيرد ملال
از تزاحم بر تو سازد كار تنگ * وز تهاجم شهد را سازد شرنگ
صحّتش بيمارى است و نوش نيش * مرهمش ناسور ساز زخم ريش
لقمهاش زى لب نياورده هنو * از تضايق سخت گيرد از گلو