شما از كجا مىآيى و به كجا تشريف مىبرى ؟ لهذا من كيفيت خودم را مفصلا به او نقل كرديم . او به من گفت : اسم من محمد خان كوخه است و آلاچوق « 1 » من در اين نزديك است . شما امروز تشريف مبر ، امشب به من مهمان باش . با خنده گفت : مترس ! من هم قزلباش هستم ، اهل تسنن نيستم ! من در جواب او گفتم : از براى ما تفاوتى ندارد ، سلامت باشيد ، بايد من بروم .
خلاصه از او خداحافظ كرديم ، اسب خودم را سوار شدم از راه جبلداش مىرفتيم ، ديديم يك پسر چهارده ساله از كج مىآيد . من به او گفتم : شما از كجا مىآييد ؟ « 2 » گفت : به خانهء همشيرهء خود رفته بوديم ، حالا به خانهء خود مىروم . شما از اين راه به كجا مىرويد ؟ من گفتم : از راه تسىچاى « 3 » به شماخى مىروم و او به من گفت : دو سه روز است دو نفر سوداگر را در جبلداش ، دزدان كشتهاند ؛ از آن جهت از آن راه آيند و روند نمىكنند از خوف دزدان « 4 » . البته الف البته شما باز هم از راه ديرس برويد ، سلامت است . هرچند من به خود مغرور شدم به حرف آن پسره اعتناء ننموديم ، قدرى راه رفتيم و خودبهخود فكر كرديم : مگر من رستم پهلوان هستيم و اسب خودم را به طرف ديرس گردانيديم ، هرچند بسيار سر به بالا بود .
خلاصه قدرى پياده و قدرى سواره خودم را به راه ديرس . . . . « 5 » رسانيديم ، تا اينكه خودم را رسانيديم به چاپارخانهء جبلداش . اراده داشتيم شب در آنجا بمانم صبح بروم ، چون تب سردى « 6 » ما را مىگرفت . به آفتاب ملاحظه كرديم ، به قرار سه ساعت گويا مانده باشد . رفتيم به سراى چاپارخانهء مزبور ، ديديم دو سه نفر در اينجا از اهل ارمنىچاپار « 7 » مىباشد . در حقيقت رغبتم قبول نكرده ، از آنها سؤال كردم : در نزديكى ابه هست ؟ گفتند : به قرار چهار ويرس ايلات عرب اوشار هستند ، صاحب آلاچوق هستند .
خلاصه اسب خودم را به راه انداختيم ، هى زديم . نيم ساعت به غروب مانده ، خود را رسانيديم به اوبهها « 8 » ، اما همچون تب [ و ] لرز به بدن من عارض شد ، كم ماند هلاك بشوم . به
هامش
( 1 ) . در نسخه « آلاچورق » .
( 2 ) . در نسخه « مىآيد » .
( 3 ) . هم اكنون در شهر شماخى است .
( 4 ) . در نسخه « دوزدان » .
( 5 ) . يك كلمه خوانده نشد .
( 6 ) . در نسخه « سرديك » .
( 7 ) . در نسخه « چار » .
( 8 ) . در نسخه « اوبها » .