خود را نمىگويى ، حالا تو بمان من اسم شما را بگويم . آيا شما ميرزا احمد ميرزا خداويردى اغلى نيستيد ؟ من ديديم اسم ما را صريحا گفتند و من گفتم : چرا . لهذا از آن جمله يك نفر آمد دست خود را به گردن من انداخت گفت : شما خالوپسر ما هستيد كه من پسر ملا باقر اينلو هستيم . در وقتى كه پدرت در محال سفيدشت ميرزاى حاجى مير عباس مىبود ، با عمهء من برادر شده بود و اسم عمه من ، حسنى « 1 » جهان خانم مىبود و اسم من هم حاتم « 2 » است . در حقيقت فكر نمودم ديدم راست مىگويد و يكى گفت : اسم من كربلايى نور محمد است ، آنقدر در خانهء شما ماندهام ، روغنفروشى مىكرديم و من خوب فكر كرديم ملاحظه نموديم حق است .
خلاصه با آنها سوار شديم به راه افتاديم و از آنها آب سؤال كرديم . حاجى عابدين به نوكر خود گفت : هرچه آب در كوزهء ما مانده ، بدهيد به فلانكس . خلاصه قدرى آب به من داد خوردم كه براى من زهر هلاهل گرديد ؛ كم ماند از اسب خودم بر زمين بيافتم ، تا اينكه رسيديم به چاپارخانهء گومشلو . آنها به من گفتند : شما از راه ديرس برويد ، ماها چولمه خواهيم رفت و آنها از من جدا شدند ، رفتند .
من هم قدرى رفتيم ، ديدم تشنگى ما را هلاك خواهد كرد . از راه ديرس به طرف قبله ، اسب خودم را گردانيديم ، گويا از سر كوه به پايين رسيديم ديديم كه چند درخت بيد است و يك بولاغى « 3 » جارى است و علفزار خوبى كه اسب را سر داديم ، آب بسيار خورديم . در حقيقت آب سردى و خوبى مىبود . من تفنگ در بغل خود گذاشته ، دراز شديم ، به اين مطلب [ كه ] اسب خودم را ملاحظه نمايم و خواب ما را ربوده بود . ديديم يك نفر در بالاى سر من نشسته است ، ما را بيدار كرد [ گفت : ] همشيرهزاده ! برخيز قدرى خوراك تناول نماييد « 4 » . وقتى كه من از خواب بيدار شدم ، ديدم تفنگ من در زانوى اوست . در حقيقت من قدرى هولناك « 5 » شديم . ملاحظه كرديم يك مجمعه خوراك از قبيل نان و ماست و كره و پنير در نزد من گذاشته است . به من تكليف كرد : برادر بخوريد ! من با او همان خوراك را خورديم . بعد او از من سؤال كرد كه تشريف
هامش
( 1 ) . در نسخه « حوسنى » .
( 2 ) . در نسخه « حاطم » .
( 3 ) . چشمه .
( 4 ) . در نسخه « نمايد » .
( 5 ) . در نسخه « حولناك » .