جهانى دل ، بدان شمشير ابرو * گرفت و بست در زنجير گيسو
فتاده خال چون قيراطى از مشك * كنار زلف مشكين ، چون ترازو
دلم شد در خم زلفش گرفتار * چو اندر چنگل شهباز ، تيهو
به رخ زلف كجش گويى نشسته * به گلزار جنان شيطان به زانو
نكو نبود ز « طالع » بىوفايى * ولى هر چه از تو آيد ، هست نيكو
طاير : ميرزا نصر اللّه ؛ سابقا نزد فقير ، علوم عربيّه را ديده و دورهاى از منطق را شنيده ؛ اكنون به معقولات راغب است و از صنايع ، زرگرى را طالب . از او به خاطر دارم :
ناز كن ناز كه نازت به جهان مىارزد * بوسهاى از لب لعل تو به جان مىارزد
رخ و زلف و خط و خالت به گلستان ماند * چه گلستان كه به صد باغ جنان مىارزد
بگشا غنچهء لب را بنما بر همه كس * يك شكرخند كه با روح و روان مىارزد
جاى طاير پس از اين گوشهء ميخانه بود * ز آنكه خاكش به همه كون و مكان مىارزد
عارف « 1 » : مرحوم آقا نور محمّد ؛ ارسىدوزى بود مهراندوز ؛ اشقياخوانى محبّ خاندان :
نگار من چو پريشان به رخ كلاله كند * حجاب طرّهء سنبل به روى لاله كند
[ 563 f ] به ملك چين سپه زنگ را بشوراند * چو آن نگار پريشان به رخ ، كلاله كند
ز دست ساقى مهوش بود چو آب حيات * به جاى باده اگر زهر در پياله كند
نظر به فتوى پير مغان علاج دماغ * به دور لاله و ريحان ، مى دو ساله كند
مرا كه كام ز لعل نگار شد حاصل * بهل رقيب شب و روز آه و ناله كند
عاشق : ابراهيم خان ؛ از طايفهء زند است و در قصيدهسرايى دلپسند . از اوست :
آن سرو ناز اگر بخرامد براستى * خوبان شهر بامژه ، روبند راه را
جانانهاى كه در صف ميدان دلبرى * بر هم زند ز گردش چشمى سپاه را
ديدار يار ، شاهد انكار مدّعى است * گر ز آنكه در مواجهه خواهد گواه را
عطارد : محمّد على ميرزا ، ملّقب به شاهزاده آقا ؛ كه در ضمن ذكر ارسنجان ، به تقريبى نامش برده شد :
تا كه با اغيار از راه وفا خو كردهاى * بس ستمها با من اى يار جفاجو ، كردهاى
اين دل ديوانهء ما را به تدبير خرد * پايبند حلقهء زنجير گيسو ، كردهاى
هامش
( 1 ) . عارف ؛ وفاتش در سال 1305 است . در دار السّلم شيراز ، مدفون است .