وكيل دولت انگليس است و سفراى خارجه را رئيس - مالك آمد و در جنب آن باغ ، بستانى ديگر ، ميرزا حيدر على خان نوّاب - برادر معزّى اليه - ساخت و در آن ، چندين دست عمارات ، جابهجا برافراخت تا سفراى مذكوره را مسكن باشد و در عرصهء آن ، باغچههاى بسيار - كه از روى عروسان تاتار آراستهتر است - ترتيب داد .
اعتراض : بر مطالعهكنندگان اين كتاب مخفى نيست كه فقير مؤلّف را تفنّن در عبارت بسيار است كه در ضمن كلام ، چون مطلبى به نظر آيد ، درج مىنمايد و كس را بدين سياق تأليف ، البتّه بحثى نخواهد بود . پس از حاجى شيخ الاسلام ، مجمل بيانى خواهد شد :
جناب شريعتمدار حاجى شيخ الاسلام « 1 » مذكور ، ولد مرحمتپناه ، حاجى شيخ ابو القاسم شيخ الاسلام « 2 » است . سالهاست كه اين منصب ، در خانوادهء ايشان است و مخصوص به آنها . و ايشان اصلا از قبيلهء تمّامى « 3 » احسا و قطيفاند . به نقد جناب شيخ مذكور به قضاوت مشغول است و ولد سعادتمندش ، جناب مستطاب حاجى شيخ محمّد باقر « 4 » - كه در علوم [ 511
f
] شرعيّه و غيرها ، كامل است - به نيابت پدر بزرگوار ، گاهى بر مسند قضاوت ، جلوس مىنمايد و اصلاح امور مردم را مىفرمايد . از براى اهالى فارس ، اين مفاخرت بس است كه در محكمهء محكمهء ايشان ، تاكنون به رشوه ، اخذ دينارى نشده و كارى به اشتباه نگذشته [ است ] .
هامش
( 1 ) . حاجى شيخ الاسلام را ، ديوان اشعارى است و « صفا » تخلّص مىنمايد . از اوست :اى يار جفاپيشه وفا نيز گهى كن * بر جانب دلسوختگان هم نگهى كناى ناله به آن شاه ز حالم خبرى ده * و اى آه به آن ماه به هر حيله رهى كن* * *به قصد صيد دل ، تيرش خدنگ است * كماندارى كه با جانم به جنگ استيكى آه مرا در وى اثر نيست * دل سختش مگر از روى و سنگ است* * *ماه رخسارا ، چه مىپوشى ز ما رخسار خويش * از كرم ده جاى ما ، در سايهء ديوار خويش( 2 ) . حاجى شيخ ابو القاسم ، وفاتش در مدينهء منوّره ، در سنهء 1286 هجرى است .
( 3 ) . تمّامى ، به فتح تاء و تشديد ميم ، نام قبيلهاى است .
( 4 ) . حاجى شيخ محمّد باقر ، گاهى شعر مىگويد ؛ « وفا » تخلّص دارد . از اوست :تا چشم من به روى تو اى ماهرو فتاد * در صولجان زلف تو دل همچو گو فتادتا دست من ز موى ميان تو دور شد * دل از غمت در آتش هجران چو مو فتادتا شهره شد به عشق تو اندر جهان « وفا » * بدنام خاص و عام شد از آبرو فتاد* * *به تير غمزهام آن چشم جادو * زند ناوك به دل هردم ز هر سوبه عمر خود نديدم جمع با هم * شب و روزى ، جز آن رخسار و گيسو