امشب يكى قصيده كن انشا ، ز طبع نغز * فردا نماى عرضه مرآن را بر آن جناب
آسيمهسر به حجره شدم زود و بىدرنگ * بگرفتمى به دست يكى خامه از شتاب
از بحر خاطرم به كف آمد ز موج فكر * اين مطلعى كه به بود از لؤلؤ خوشاب :
اى برده راى انورت از مهر و ماهتاب * يك پرتو از ضمير منير تو ماهتاب
اى پايهاى ز جاه و جلال تو ، آسمان * وى ذرّهاى ز نور كمال تو ، آفتاب
اندر ديار علم ، تويى صاحب السّرير « 1 » * هم بر سرير فضل ، تويى مالك الرّقاب « 2 »
از جويبار منطق « 3 » تو خلق ، كامجوى * و ز چشمهسار مشرب تو ، جمله كامياب
از فيض رشحهء قلمت ، زنده اهل فضل * چونانكه در بهاران گلزار از سحاب
هر باب علم را كه ز اشكال قفل بود * شد از كليد فكر دقيق تو فتح باب
هم جامع اصولى و هم حاوى فروع * هم كاشف « 4 » قشورى « 5 » و هم كاشف لباب « 6 »
اجماع خلق بر تو گواه است و حكم عقل * كامروز عارفى تو به هر سنّت و كتاب
هامش
( 1 ) . صاحب السّرير : يعنى مالك اورنگ و تخت .
( 2 ) . مالك الرّقاب : يعنى خداوند رقبهها . و رقبه به معنى گردن است .
( 3 ) . منطق : بر وزن مجلس ، سخن و سخن گفتن .
( 4 ) . كاسف : پاره كننده و برنده .
( 5 ) . قشور : به ضمّتين ، قشر است كه پوست باشد .
( 6 ) . لباب : بر وزن غراب ، به معنى مغز و خالص از هر چيز .