رطلى از آن مىآر و نشاط مرا بيار * جامى از آن خم آر و خمار مرا ببر
كن در پياله آن مى چون آفتاب را * ز آن پيش ، كافتاب برآيد ز باختر « 1 »
صبح است و موسم دى و كانون « 2 » پر آذر است * وز بهمنى سحاب ، حباب است بر شمر « 3 »
گويند آب را نتوان خورد با شراب * آن حكمتى است شايع و قولى است مشتهر
[ 267 F ] زنهار روز ابر قدح زير ابرگير * كاندر ميان باده چكد قطرهء مطر
بر خنگ خيره فلك از باده چيره باش * كاين بدلگام رام نگردد به زور و زر
تو طفل باده خوارى و من مرد طفل خوى * از مرد طفل خو ، نرمد طفل باده خور
يك بار ، اى پسر سوى من بين كه بر تو من * صد بار مهربانترم از مهربان پدر
بنگر نياز من بنه اين ناز و اين غرور * بشنو فغان من ، بهل اين بوك « 4 » و اين مگر
ز آن پيشتر كه موى برويد به روى تو * ز اين موى و روى بر خور و فرصت همى شمر
از من نهان مكن رخ و منديش ز آنكه من * غمخوار بىنظيرم و مشتاق بىنظر
باز آى تا به روى هم از مهر بنگريم * من بنگرم به چشم دل و تو به چشم سر
هامش
( 1 ) . در اينجا به معنى مشرق است .
( 2 ) . آتشدان است .
( 3 ) . به فتحين ، آبگير است .
( 4 ) . بر وزن سوك ، مخفف « بود كه » مىباشد و به معنى « باشد كه » گفتهاند و آن را در هنگام تمنا آورند و آن را با مگر استعمال كنند يعنى بوك و مگر گويند .