تخطي إلى المحتوى الرئيسي

آثار عجم ( فارسى ) — صفحة مقدمهء مصحح 41

مساهمون:

صمقدمهء مصحح ٤١
و در جايى ديگر مىسرايد :
در فن صورتگرى خوردم به يك عمر از جگر خون * آوخ از اين فن كه دارم زان دلى پيوسته خونين
نيست كس در فارس تا بشناسد از گوهر شبه را * يا نمايد فرق ، زرناب را از جسم زرين
هر كه زحمت برد در كارى رسيد آخر به راحت * چون به سر آورد بيدق ، عرصه را ، گرديد فرزين
بر خلاف من كه بعد از رنجها ، لعّاب گردون * مهره‌سان در اين مششدر طاسم افگنده است غمگين « 1 »
در يكى از منشآتش ، فرصت از دست هنرهاى خويش فرياد برمىدارد و مىنويسد : « . . . مدار معيشتم از رهگذارى است كه نانش از لخت جگر است و آبش از اشك بصر . نقّاش كارخانهء عالم و مصوّر بنى آدم از صنايع ، صورتگرم آموخت و خامه‌ام را ساحرى ؛ اگر چه بلند مقدار ، ولى كارى است بس دشوار با وجود اينكه به وسيلهء اين حرفت ، مرجع حكّام و اركانم . . . نه مرا سودى از ايشان است و نه يك دينار مستمرى از ديوان . . . « 2 » » و در موارد ديگر نيز از صورتگرى خود سخن مىراند :
پى كشيدن تمثال روى او بر دست * گرفت فرصت دلخسته ، خامه و دفتر
چو خواست نقش كند روى آتشينش را * ز خامه دود برآمد ، بزد به صفحه شرر « 3 »
و خود را مىستايد :
هامش
( 1 ) . ديوان فرصت ، ص 356 . ( 2 ) . آثار عجم ، ص 596 . ( 3 ) . ديوان فرصت ، ص 204 .