« همه كس را نقاش نتوان خواند ؛ حتى نقاشى كه خوب نقطه و پردازكارى كند و رنگ را لطيف به كار برد ولى از روى برهان عملى ننمايد ، آن هم نقاش نيست . . . « 1 » »
فرصت گاهى به تعليم نقاشى نيز مىپرداخت و خود در شرح حال « عقاب » مىنويسد :
« . . . وقتى نزد فقير نحو خوانده و نجوم ديده و صورتگرى آموخته . . . « 2 » »
فرصت در اشعار خود ، مكرّر از هنر نقاشى خود سخن گفته است و دربارهء انتظام الممالك مىنويسد : « نزد اين لا شىء ؛ نقاشى مىآموخت . . . « 3 » »
روحيهء صورتگرى وى ، به انحاء مختلف ، در ضمن اشعارش متجلى گشته است . در سى و شش سالگى ، در قطعهاى كه براى اكبر شاه ساخته است ؛ مىگويد :
گفته بودى چه كس است اين و همى كارش چيست * من ترا مىدهم از حال خود اى مير خبر
بنده را رفته در اين دير سپنجى از عمر * سه دو شش سال و ليكن دو سه ماهى كمتر
اندر اين مدت عمر از پى تحصيل فنون * رنجها بردم و آوردم از آن گنج هنر . . .
با وجودى كه ز كسبم همه هستند خبير * با وجودى كه ز فضلم همه دارند خبر
عجب است اينكه به ايران هنرم كاسته شد * نيست تا كس خرد از من هنرى در كشور « 4 »
هامش
( 1 ) . آثار عجم ، ص 547
( 2 ) . آثار عجم ، ص 563 .
( 3 ) . ديوان فرصت ، ص 48 .
( 4 ) . ديوان فرصت ، ص 298 .