مادرم بود . . . « 1 » »
اما تعجبآور است كه هيچ شعر و ماده تاريخى در اين باره در ديوان فرصت نيست . مرحوم ميرزا حسن فسائى ، دربارهء پدر اين زن - يعنى مرحوم رجب على خان مذهّب - مىنويسد :
شغلش ، مذهّبى - يعنى تذهيب اوراق - مىنمود :
« تسلى » گر دمى خواهد به كام خويش دوران را * ترا افلاك ديگر بايد و سيارهاى ديگر « 2 »
فرصت ، در ضمن شرح حال خود و در ذكر مرگ پدرش مىنويسد :
خواهران و برادران : فرصت :
« . . . در آن هنگام ، بيست و پنج ساله بودم . با برادرى كوچكتر از خود ، ميرزا محمد حسين - « رخصت » تخلص و يك دو خواهر و چند نفر پرستار ، تمام را متحمل شده ، به ترتيبى صحيح ، امر معاش خود و آنها را گذرانيده ، رفع احتياج خود را از غير ، به حمد الله مىنمودم . . . « 3 » . »
فرصت ، دربارهء برادر خود . مىنويسد : « . . . ميرزا محمد حسين ، برادر كهتر فقير است . در سفرها خدمتم مىنموده و زحماتم را متحمل بوده ؛ »
وله
كيست آن دلبر طناز كه تنها گذرد * ز اين همه ناز ، ندانم چه به تنها گذرد « 4 »
وله
هامش
( 1 ) . فرصت ، مختصر جغرافى هندوستان ، بمبئى ، مطبعهء ناصرى ، 1322 ، ص 86 .
( 2 ) . حسن فسائى ، فارسنامهء ناصرى ، به تصحيح دكتر منصور رستگار فسائى ، اميركبير ، تهران ، 1367 ، جلد دوم ، ص 1161 .
( 3 ) . ديوان فرصت ، زرين قلم ، ص 48 .
( 4 ) . آثار عجم ، ص 20 .