بود . . . « 1 » .
« بهجت » در سال 1296 ( ه . ق ) درگذشت .
او شاعرى با ذوق و توانا بود و فرصت ، غزلى را از وى در آثار عجم آورده است كه با مقدمهاى شيرين و خواندنى همراه است :
« . . . قضا را در [ برازجان ] در كاروانسرايى نشسته بوديم .
شخصى با طمأنينه وارد شد و جلوس كرد . . . پس روى به حاجى مذكور كرد و گفت : شب گذشته ، از ورود جناب مستحضر شده ، تغزلى متضمن به مدح گفته ؛ امروز آوردهام تا به عرض برسانم ؛ شايد مورد مرحمتى گردم . اين گفت و ورقهاى بيرون آورد و غزلى خواند كه از مرحوم بهجت - والد اين فقير بود - ولى از طبع ناموزون خود ، چهار بيت در مدح حاجى مذكور ، در آخر اشعار افزوده بود . اين فقير ، پرده از كارش برنگرفتم ؛ بلكه تحسين و آفرينش گفتم و از حاجى ممدوح ، اخذ صلهاى نموده ، به وى دادم و او مرا نمىشناخت . پس از انقضاء آن مجلس ، در گوشهاى او را ديده ، استنطاقش كردم .
چون مفرّى نديد ، به راستى پيش آمد كه آن اشعار را در شيراز ، از بهجت شنيده و در بياضى نوشتهام . پس آن بياض را از بغل در آورده ، به حقير نمود ، آن غزل اين است :
اى از فروغ روى تو ، و الشمس آيتى * و الليل از سواد دو زلفت روايتى
اى از خط معنبر تو مشك شمّهاى * واى از دهان نوش تو ، كوثر كنايتى
اى سرو ناز بر سر درويش ، سايهاى * و اى پادشاه حسن ، به مسكين عنايتى
اى برق آه ، بر سر آن كوى ، جلوهاى * و اى سيل اشك بر دل تنگش ، سرايتى
بر باد رفت خاك من از آتش فراق * اى آب ديده ، سوختم ، آخر حمايتى
هامش
( 1 ) . ديوان فرصت ، زرين قلم ، ص 38 .