كه بود عادت مى ، آفت روح
خمر شب راست خمارى به سحر * كه به مغزت رود از راه جگر
در صبوحى است بخارى منكر * كند اين ابخره در آن چو اثر
آن اثر علّت صرع است و جنون * بو على گفته چنين ، در قانون
تا توانى منما شعر شعار * دست از اين گفتن افسانه بدار
خاصه شعرى كه بود وصف نگار * صفت زلف و خط عارض يار
جان من اينهمه باشد موهوم * بگذر از اين همه ، كن كسب علوم
شعر كان موعظه و تحقيق است * عقل را خواندن آن تصديق است
بجز آن هر چه به هم تلفيق « 1 » است * جمعها را همه ز آن تفريق است
كاهلى آورد و دلبازى * حيف باشد به سخن دل بازى
شعرا در صفت حسن و جمال * داده ترتيب قياسى « 2 » به خيال
و صفها كرده ز زلف و خط و خال * در غزل خوانده بتان را چو غزال
احمقى خواند و گردد پابست * دل دهد پيش نگارى از دست
خود بلند ار چه مقام شعراست * سكّهء عشق به نام شعراست
بادهء كذب به جام شعراست * شهوتانگيز كلام شعراست
منم از جملهء ايشان يك تن * كه خدا خرد كند گردن من
ابله ار باده كشى پيشه كند * يا به قول و غزل انديشه كند
نخل شهوت به تنش ريشه كند * خون دل را همه در شيشه كند
فتد اندر پى يارى ساده * تا به او بنگ خورد يا باده
هامش
( 1 ) . فراهم آوردن و ترتيب دادن .
( 2 ) . به اصطلاح منطق ، قولى است كه مركّب از جمله باشد .