پيشتر از وصل شمس الدين ز جان * بود در طاعت ز روزان و شبان
سال و مه پيوسته آن شاه گزين * بود مشغول علوم زهد و دين
آن مقاماتش از آن ورزش رسيد * با تقى و زهد ره را مىبريد
اندر آن مظهر بدش جلوه ز حق * هر دمى مىبرد از حق نو سبق
چونكه دعوت كرد او را شمس دين * در سماعى كه بد آن پيشش گزين
چون درآمد در سماع از امر او * حال خود را ديد صد چندان ز هو
شد سماعش مذهب و رايى درست * از سماع اندر دلش صد باغ رست
مولانا در انوار شمس مستغرق شده و از ياران منقطع گرديده و براساس و روش خود كه كمال « 1 » در صحبت مردان كامل است و چنان كه علوم « 2 » ظاهر بتكرار و تدريس قوت مىگيرد . قوت فقر و تصوف از مصاحبت و دمسازى ياريست كه آئينه جمالنماى سالك باشد . دست تمنى در دامن صحبت شمس الدين محكم كرده بود و هرچه از نقود داشت يا از فتوح بدست مىآورد همه را در قدم شمس نثار مىكرد .
ياران و شاگردان و خويشان مولانا كه با چشمهاى غرضآميز بشمس مىنگريستند و او را مردى لاابالى و بيرون از طور معرفت مىشناختند بشيخى و پيشوائى او رضا
هامش
( 1 ) - اين مطلب را تمام صوفيان كمابيش معتقدند بلكه آن را مىتوان بنياد تصوف خواند و در اشعار و كلمات مولانا اشارات بسيار بدين معنى يافته مىشود چنان كه در ابيات ذيل :گفت پيغمبر على را كاى على * شير حقى پهلوانى پردلى
ليك بر شيرى مكن هم اعتميد * اندرا در سايهء نخل اميد
هركسى گر طاعتى پيش آورند * بهر قرب حضرت بىچون و چند
تو تقرب جو بعقل و سر خويش * نى چو ايشان بر كمال و بر خويش
اندرا در سايهء آن عاقلى * كش نتاند برد از ره ناقلىمثنوى ، دفتر اول ، چاپ علاء الدوله ( صفحهء 78 ) .
( 2 ) - ازين ابيات اقتباس شده :علمآموزى طريقش قوليست * حرفتآموزى طريقش فعليست
فقر خواهى آن بصحبت قائم است * نى زبانت كار مىآيد نه دست
دانش آن را ستاند جان ز جان * نى ز راه دفتر و نى از بيانمثنوى ، دفتر پنجم ، چاپ علاء الدوله ( صفحهء 456 ) .چونكه مؤمن آينهء مؤمن بود * روى او ز آلودگى ايمن بود
يار آئينه است جان را در حزن * بر رخ آئينه اى جان دم مزنمثنوى ، دفتر دوم ، چاپ علاء الدوله ( صفحهء 105 ) .