آنكه اندر علوم فائق بود * بسرىّ شيوخ لائق بود
مفتيان گزيده شاگردش . . . * همه صفها زده ز جان گردش
هر مريدش ز بايزيد افزون * هريكى در وله دو صد ذو النون
با چنين عزّ و قدر و فضل و كمال * دائما بود طالب ابدال
خضرش بود شمس تبريزى * آنكه با او اگر درآميزى
هيچكس را به يك جوى نخرى * پردههاى ظلام را بدرى
آنكه از مخفيان نهان بود او * خسرو جمله واصلان بود او
اوليا گر ز خلق پنهانند * خلق جسمند و اوليا جانند
جسم جان را كجا تواند ديد * راه جان را بجان توان ببريد
اينچنين اوليا كه بينااند * از ازل عالمند و والااند
شمس تبريز را نمىديدند * در طلب گرچه بس بگرديدند
غيرت حق ورا نهان مىداشت * دور از وهم و از گمان مىداشت
نزد يزدان چو بود مولانا * از همه خاصتر بصدق و صفا
گشت راضى كه روى بنمايد * خاص با او بر آن بيفزايد
طمع اندر كس دگر نكند * مهر باقى ز دل برون فكند
غير او را نجويد اندر دهر * گرچه باشد فريد و زبدهء عصر
نشود كس بدان عطا مخصوص * او بود با چنان لقا مخصوص
بعد بس انتظار رويش ديد * هم شنيد آنچه كس ز كس نشنيد
چون كشيد از نياز بوى ورا * بىحجابى بديد روى ورا . . .
شد بر او عاشق و برفت از دست * گشت پيشش يكى بلندى و پست
دعوتش كرد سوى خانهء خويش * گفت بشنو شها ازين درويش
خانهام گرچه نيست لائق تو * ليك هستم بصدق عاشق تو
بنده را هرچه هست و هرچه شود * بىگمان جمله آن خواجه بود
پس ازين روى خانه خانهء تست * به وثاقت همىروى تو درست
بعد از آن هر دو خوش روانه شدند * شاد و خندان بسوى خانه شدند
زندگانى مولانا ( فارسى ) — صفحة 62
مساهمون: بديع الزمان فروزانفر
ص٦٢