چيز بيشتر نيست ، آن يك « 1 » چيز لا بد واحد است .
سياهى گر بدانى نور ذات است
بدان كه مراد به « سياهى » اعيان ثابتهاند « 2 » كه از غايت نادارى و نابودى ، بستهاند خود را به فتراك وجود ، و فانى در وجود شدهاند ، و از نهايت « 3 » فنا حكم مفنى فيه را گرفته ، چنان گمان مىشود كه صار موجودا .
مثنوى :
« از خودى بگذر كه تا يا بى خدا * فانى حق شو كه تا يا بى بقا »
نور ذات است به جهت آنكه وقتى كه وجود از جهت ماهيّت ثابت شد ، نوريّت هم ثابت است . چه ، پيش گذشت كه وجود ، نور است ؛ چرا كه ظاهر بالذّات است و مظهر ماهيّت ؛ و تعريف نور همين بيش نيست .
بالجمله ماهيات « 4 » چندى بالعرض وجود ، گمان موجوديّت و نوريّت بر آنها مىشود .
« رقّ الزّجاج و رقّت الخمر * و تشابها و تشاكل الامر
كانّها خمر و لا قدح * كانّها قدح و لا خمر » .
-
« از صفاى مى و لطافت جام * به هم آميخت رنگ جام و مدام
همه جام است و نيست گويى مى * يا مدام است و نيست گويى جام »
هامش
( 1 ) . پا : و يك
( 2 ) . پا : ثابت است .
( 3 ) . شا : غايت
( 4 ) . پا : ( ماهيات ) را ندارد .