« تا كه يك ذره ز هستى خودت آگاهى * گر كنى دعوى عشقى به خدا گمراهى »
كه تاب خور ندارد چشم خفاش
چه مناسبت است ذات سرمدى غير متناهى را با عقل متناهى ؟
« براق عقل رها كن درآ به رفرف عشق »
[
فرشتهشناسى و مراتب وجود : ]
در آن موضع كه نور حق دليل است
بدان كه وجودات از صدر تا ساقه ، از دره تا ذره ، پرتوى از نور الانوار [ ند ] ، و تمام دلالت دارند بر مبدأ المبادى ؛ چه تمام متقوّم و معلولاند از جهت مقوّم و علّت حقيقى . و همچنانكه علم به علت مستلزم علم به معلول است ، همچنين علم به معلول هم مستلزم علم به علت مطلقه هست ؛ مثل آنكه ديديم حرارت موجود است [ حكم مىكنيم ] علت وجودى مىخواهد - چه ، مشهور است كه علة الوجود ، وجود ، و علة العدم ، عدم ، و علة الماهيه ، ماهيت - اما اعمّ از آنكه علت نار باشد يا از شمس يا از حركت . اين است كه اشياء چون تمام معلولاند ؛ پس همان قدر كه علم به خود دارند ، گويا علم به علت و مقوم خود دارند ، بلكه متقوم وجودى ندارد سواى وجود مقوّم . اين است كه فراموشى خود ، فراموشى خداست ؛ [ چنان كه به اين مطلب اشاره دارد ] آيهى شريفه :
« نَسُوا اللَّهَ فَأَنْساهُمْ أَنْفُسَهُمْ »
. و علم به خود علم به خداست ؛ حديث : « من عرف نفسه فقد عرف ربه » . پس ثابت گرديد كه نور حق كه وجودات خاصهى متقوّمه