بىزر و سيم مفلسان مرده * نور خورشيد زرفشان آمد
كودكان نبات عطشان را * ابر فياض ز آسمان آمد
جلوهگر شد فتوت علوى * نام او آمد و نشان آمد
آشكارا طريقت رضوى * مذهب جعفرى عيان آمد
اين عروس معانى را بنام نامى آن گوهر يكتا بياراى و اين شاهد غيبى را باسم سامى آن درّ بىبها زيور نماى . گفتم اى پيك جليل و اى مسرع خليل آن جان جهان و جهان جان را گوهر از چه كان است و آن نتيجهء آباى علوى و امهات سفلى را چه مكان آن زيبندهء تخت سلطانى و فروزندهء خاتم سليمانى تاجدار چه ديهيم است و آن رونق ده اورنگ خلافت و زينتبخش مسند ولايت شهريار چه اقليم ، آن داراى عقدهگشاى و داور عدلآراى فرماندهء چه زمين است و آن خديو بىهمال و خداوند بىمثال قهرمان چه ماء و طين ؟
زبان حقيقت بيان گشود و پاسخ معرفت بنيان فرمود كه ميدان مدحت آن مردمك ديدهء آفاق از آن وسيعتر است كه سمند فكرت در عرصهء بيكران آن توان تاخت و قصر عظمت آن برگزيده حضرت خلاق از آن رفيعتر است كه كمند خيال به كنگرهاش توان انداخت آن گوهر پاكى و پيكر افلاكى نه از اين آخشيجان « 1 » است و آن بدر فرزانگى و نجم مردانگى نه از اين آسمان ، آن طينت پاكى از كان خمرت بيدى مخمر گرديده و آن روح روان از مكان
وَ نَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِي *
رسيده آن شهريار عدلگستر بر تخت
فِي أَحْسَنِ تَقْوِيمٍ
تاجدار
وَ لَقَدْ كَرَّمْنا
« 2 » و در اقليم
وَ آتاهُ اللَّهُ الْمُلْكَ وَ الْحِكْمَةَ
فرمانروا ، آن داور دادپرور به حكم
إِنِّي جاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَلِيفَةً
در كشور
أَنَّ الْأَرْضَ يَرِثُها عِبادِيَ الصَّالِحُونَ
نافذ الفرمان است و در اورنگ
حَمَلْناهُمْ فِي الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ
قهرمان ، آن قضا جريان قدر فرمان شهريار نيست كه در مسند سرورى جوزاش كمر بندگى بسته و بر سرير برترى كيوانش به پاسبانى نشسته
هامش
( 1 ) - آخشيجان : عناصر اربعه .
( 2 ) - كذا . ظاهر : بر تختفِي أَحْسَنِ تَقْوِيمٍولَقَدْ كَرَّمْناتاجدار