ايام هنر در بىهنرى و فضل در ستمگرى رواج تمام يافته و پرتو جهل و اشعه نادانى بر خاطر اكابر و اصاغر برتافته ، طبايع جمهور از تحصيل كمالات نفسانى دور و از فضائل انسانى نفور گرديده ، رايت اهل غرور و اعلام ارباب سرور بر سپهر برين رسيده
اگر تاريخ عالم را بخوانى * همه احوال عالم را بدانى
كه در هيچ عصرى از اعصار هنرمندان روزگار بدينگونه خوار و بىاعتبار نبوده و هيچ آنى از اوان مانند اين زمان بر دانشوران يأس و حرمان روى ننموده طرفه حال و شگفت احوالى است كه مالكان ممالك دانائى در شهرستان يأس قرين محنت و الم و سالكان مسالك نادانى در رياض امانى همواره شاد و خرم
نظم
دور گردون نگر كه چون دون شد * جنبش اختران دگرگون شد
بر كشيد آسمان لئيمان را * تيره كرد اختران كريمان را
اين لئيمان كه سر برآوردند * رسم و آئين ديگر آوردند
هست آن را كه هست نادانتر * كار او از همه به سامانتر
آنكه داند كه دين و دنيا چيست * يكنفس خود نمىتواند زيست .
بناء على هذا نه هواى تأليف در سر و نه تمناى تصنيف در خاطر بود ناگاه سروش غيبى و هاتف لا ريبى به گوش هوش رسانيد كه دل خوشدار و خاطر رنجه مدار اينك اختر و بال به مغرب زوال رسيد و شام ملال بصبح بهجت مبدل گرديد آفتاب اقبال از مشرق سعادت طلوع نمود و عنقاى كمال از قاف عزت بال گشود هماى اوج جلال بر فرق خاكنشينان سايه انداخت و شاهباز دولت بر ساعد بخت نشيمن ساخت گل مدعا از گلبن آرزو دميدن گرفت و لالهء مراد در چمن آمال طراوت پذيرفت و نهال مقصود در باغ تمنا بارور گشت و ايام غم و روزگار الم درگذشت
نظم
شاه اقليم جسم و جان آمد * ماه افلاك لامكان آمد
رخت بر بست ناتوانيها * دل عشاق را توان آمد
جان خفاشوش كنارى جست * نور خورشيد در ميان آمد