بآل او شود ختم ولايت * ولايت هست هم بطن نبوت
ز حيث اكمليت قطب الاقطاب * بود بر باطن آن خير اطياب
هم از اين مثنوى دربارهء قلب :
دگر از قلب بشنو شرح و معنى * كه بر فيض حياتت اوست مبنى
مجرد جوهرى نورانى وزين * بجمع روح و نفس او حد ما بين
تحقق يافت انسانيت از وى * بود در نفس نورانيت از وى
بنفس ناطقه نامد حكيمش * بود هم روح باطن از قديمش
به قرآن روح را حق خوانده مصباح * زجاجه قلب و تن مشكات وضاح
بحر الحقائق به شورانگيزى و پرحالى ديگر آثار صفى نيست
2 - ميزان المعرفه
رسالهاى عرفانى به نثر است « در شرح و معنى انسانيت » كه چنين شروع مىشود :
« جهانآفرين را بهر نعمت بخصوص نعمت گويائى سپاس گويم و از صديقان بارگاه جلالش بصدق گفتار اعانت جويم .
حق سپاس بنعمت بارىتعالى ، راستى است و حق زبان راست گفتن