فتاد جبريل به درياى نيل * نداشت چونكه مرشدى بىقرين
چو گشت مرتضايش آموزگار * بوحى و تنزيل حق آمد امين
صفىعلى بلطف او متكى * ز خرمن تصوفش خوشهچين
بر اين اميدم كه نمانم خجل * بجمع مقربين يوم دين
عمل نبد بدادهايت سبب * مرا مگر كه گشت لطفت معين
تو دانى آنچه دادهاى بر صفى * نه مردم مكدر دير بين
و ربنا الرحمن المستعان * ارحم و انت ارحم الراحمين
ز خلق و حق درود بىحصر و حد * به احمد و بآل او اجمعين
به يك هزار و سيصد و شانزده * نوشتم اين قصيدهء دلنشين
[ مطلق الذاتى كه او دارندهء اشياستى ]
مطلق الذاتى كه او دارندهء اشياستى * هستى اشيا از آن يكتاى بىهمتاستى