گر يك از صد هزار نعمت خود * باز گيرد دمى به حكمت خود
بر تو ابواب خير بسته شود * رشته هستيت گسسته شود
هريك از پنج حس فرزانه * مدد از حق برد جداگانه
موبهمويت ز حق برد امداد * ناسپاسش دد است بلكه جماد
عقل و جانى كه جود حق دادش * شكر منعم چرا شد از يادش ؟
گر ز درويشيت نشانى هست * شكر كن تا تو را توانى هست
شكر تنها نه با زبان آيد * بل بايمان و عقل و جان بايد
لفظ شكرت ز شكر كاشف نيست * اينچنين شكر شكر عارف نيست
شكر يعنى كه نعمت حضرت * نشود صرف جز كه در خدمت
دهدت هرچه او ز فياضى * حق خود دان و شو بدان راضى
حق هر ذى حقى كه حضرت داد * همه بر حكمت و عدالت داد
تو مگو از چه اين كم آن بيش است * بهر آن نوش و بهر من نيش است
اين تو بينى كه نيست آبت صاف * ورنه او داده حق ما ز انصاف
خلق اندر قبول فيض وجود * حق خود برد هركس از شه جود
نيست اينجا مقام اين تحقيق * خواهم از حق بشكر او توفيق
دار دل بر سپاس او حاضر * باش بر هرچه داده او شاكر
شكر منعم اگر توئى بنده * عضو عضو تو راست زيبنده
عضوها را بجا كنى گر صرف * شكر منعم نمودهاى بىحرف
چشم دادت كه بينى اعجازش * گوش دادت كه بشنوى رازش
شكر او گر چنان كنى كه رواست * نعمت افزون شود چنان كه بناست
بارالها به شاكران درت * كه نمودند شكر ما حضرت
عرفان الحق ( فارسى ) — صفحة 35
مساهمون: محمد حسن بن محمد باقر صفى عليشاه
ص٣٥