نعمت تو را توانست . به نادانى من ببخشاى و به ناتوانيم تفضل فرماى و بنظم گويم :
شعر [ شاد جانى كه حقشناس بود ]
شاد جانى كه حقشناس بود * شاه را بنده سپاس بود
ناسپاس ار بعمر خدمت كرد * خويش را مستحق لعنت كرد
خلق نانت دهند با منت * آن هم اندر جزاى صد خدمت
گر تغافل كنى ز شكر و سپاس * ندهندت كه هست حقنشناس
آنكه ! او نان و جان و ايمان داد * نعمت بىحد و فراوان داد
نه به پاداش خدمت و طاعت * بلكه محض عطاء و بىمنت
خوارجانى كه شكر او نكند * بر خداوند جود رو نكند
كن تعقل گرت ز عقل جوى است * كان عطاها كه داده حق به تو چيست
فيض جودش وجودش بخشودت * تو نبودى و داد او بودت
از هزاران مقام دادت نقل * تا به نطفه ز نطفه هم تا عقل
بد بهر عالمت ز سر وجود * او مربى و منعم و معبود
حافظت بود او بدون شريك * همه جا در عوالم بد و نيك
تو از اين جمله بىخبر بودى * شيئى نابود و بىثمر بودى
بر سر اكنون كه غير بادت نيست * زان عوالم يكى به يادت نيست
اندرين عالمى كه ناسوت است * حاصل هستيت غم قوتست
باش حاضر كه بس نعم دهدت * چه عطاها كه دمبهدم دهدت
از خطرها رهاندت همه دم * به نواها رساندت ز كرم
كشت جان را ز رحمت آب دهد * گنهت بخشد و ثواب دهد