تخطي إلى المحتوى الرئيسي

عرفان الحق ( فارسى ) — صفحة 34

مساهمون:

ص٣٤
نعمت تو را توانست . به نادانى من ببخشاى و به ناتوانيم تفضل فرماى و بنظم گويم :

شعر [ شاد جانى كه حق‌شناس بود ]

شاد جانى كه حق‌شناس بود * شاه را بنده سپاس بود ناسپاس ار بعمر خدمت كرد * خويش را مستحق لعنت كرد خلق نانت دهند با منت * آن هم اندر جزاى صد خدمت گر تغافل كنى ز شكر و سپاس * ندهندت كه هست حق‌نشناس آنكه ! او نان و جان و ايمان داد * نعمت بىحد و فراوان داد نه به پاداش خدمت و طاعت * بلكه محض عطاء و بىمنت خوارجانى كه شكر او نكند * بر خداوند جود رو نكند كن تعقل گرت ز عقل جوى است * كان عطاها كه داده حق به تو چيست فيض جودش وجودش بخشودت * تو نبودى و داد او بودت از هزاران مقام دادت نقل * تا به نطفه ز نطفه هم تا عقل بد بهر عالمت ز سر وجود * او مربى و منعم و معبود حافظت بود او بدون شريك * همه جا در عوالم بد و نيك تو از اين جمله بىخبر بودى * شيئى نابود و بىثمر بودى بر سر اكنون كه غير بادت نيست * زان عوالم يكى به يادت نيست اندرين عالمى كه ناسوت است * حاصل هستيت غم قوتست باش حاضر كه بس نعم دهدت * چه عطاها كه دم‌به‌دم دهدت از خطرها رهاندت همه دم * به نواها رساندت ز كرم كشت جان را ز رحمت آب دهد * گنهت بخشد و ثواب دهد
عرفان الحق ( فارسى ) — صفحة 34 | محمد حسن بن محمد باقر صفى عليشاه / سيد عبد الله انتظام / احسان الله استخرى