سالك راه خود را رود و كشته خود را درود . آنكه راهسپارست با يمين و يسارش چه كار ؟ با همه همراه است و از همه بر كنار .
مجذوب حيوة را ريخت و از خود و خلق گريخت .
مرتاض بمراد خود نكوشد و بهر زخمى نخروشد . عاشقى شيوه رندان بلاكش باشد .
فقير نه شادى دارد نه غم ، نه زياد گردد و نه كم . هرچه داشت داد ، از براى دزد چيزى ننهاد .
ابليس از فقير بگريزد و به او نياويزد .
مريد حق را مراقب است و نفس را مصاحب ، به خود مشغول است و از خوديت ملول .
مراد هر حقى را برساند و در عطا عاجز نماند .
مرشد اول از خود مرد و ثانى مردم را به راه خدا برد . تا نميرد دستى را نگيرد .
كامل جمع و فرق را داراست و بر جمع و فرق بىاعتنا .
صوفى نه قال دارد نه حال ، نه فراق داند نه وصال ، نه صلح جويد نه جنگ ، نه نقش گيرد نه رنگ ، نه اندك شود نه افزون ، نه وضع پذيرد نه قانون .
شيخ شهر علم است و شخص حلم . مجهول ندارد ، مجعول نگذارد نه به نعمتى منقلب شود نه به نقمتى مضطرب .
پير نه پرده از رخ گشود نه پرده بر رخ بست همان است كه بود همين است كه هست .
عرفان الحق ( فارسى ) — صفحة 14
مساهمون: محمد حسن بن محمد باقر صفى عليشاه
ص١٤