خطاب رسيد اى مرد راه مگر در من عيبى گمان بردى كه تنزيه كردى ؟
خود را از معايب هستى منزه ساز و به تنزيه خود پرداز . كمر به رياضت بست تا از انانيت رست و بر سرير سبحانى ما أعظم شأنى نشست .
مناسب اين حال ابراهيم ادهم گفت : چشم از سلطنت بلخ دوختم و و آن را به سلطنت فقر فروختم . درويشى به او گفت مگر تو هنوز سلطنت بلخ به يادت هست كه وقتى پادشاه بودهاى ؟ دم از درويشى مزن كه هنوز ترك هستى ننمودهاى .
لمؤلفه [ زين ناحيه مردان قلندر رفتند ]
زين ناحيه مردان قلندر رفتند * گشتيم بسى اثر ز درويش نبود
درويش از دو عالم رست و نداند كه عالمى هست .
چون ندارد تا تو گوئى چون بود رازش نهفتنى است و حرفش نگفتنى .
گفت قائل در جهان درويش نيست
يعنى درويش نه جهانى داند و نه در جهانى ماند . اگر در مقامى مانده درس درويشى را درست نخوانده و اسب همت از جوى تعينات نجهانده .
مراتب اهل طريقت را بشنو و هركس را به اين علامت يافتى با او به سلامتى برو :
عاقل تميز دهد و از خطرات به قوت پرهيز رهد . بىخبر نپويد ، بىثمر نگويد .
عارف به چشم وجود نگرد و راه به بينش سپرد ، خلاف نبيند ، باعتراض ننشيند .