20 - فإذا أنزلت المعرفة بالقلب خربت أوطان البشريّة .
از درون چون معرفت بر دل نشست * مىشود ويران تعلق هرچه هست
21 - منذ عرفت اللّه ما دخل قلبى حقّ و لا باطل .
گفت ابو حفص آن بزرگ پاك كيش * چونكه رب را يافتم در قلب خويش
حق و باطل بر دلم بيگانه شد * دل خداى خويش را كاشانه شد
22 - العالم دون ما يقول و العارف فوق ما يقول .
عارف از گفتار خود برتر بود * زانكه او را قرب با دلبر بود
از كلام خود فروتر عالم است * كه ز درد عشق جانان سالم است
علم رسمى را بعرفان كار نيست * چونكه عرفان غير عشق يار نيست
23 - الزّاهد سيّار و العارف طيّار .
اين سخن بشنو ز قول بايزيد * تا شود آگاهى جانت مزيد
زاهدان پويا بره با صد عذاب * عارفان در سير پران چون عقاب