زانكه حق را هم به حق بايد شناخت * جان شيدا اندر اين ره جمله يافت
16 -
و لست أعرف من شىء حقيقته * و كيف أعرفه و أنتم فيه
گفت محيى الدين كه قدر فهم ما * قاصر است از درك اشيا اى فتى
تو حقيقت را ز اشياء جهان * كى شناسى چون محاطى اندر آن
17 - من كان باللّه أعرف كان له اخوت .
آشنائى مايهء شيدائى است * موجب عشق و غم و رسوائى است
آشناتر هركه او مجنونتر است * در حريم قرب حق دلخونتر است
18 - للنّاس حال و لا حال للعارف لأنّه محيت رسومه و غيّبت آثاره
بايزيد آن پير قدوسى نشان * گفت حالاتى است بهر مردمان
حال عامى راست ، عارف را دگر * حال و تغييرى نباشد جلوهگر
زانكه حال از رسم خيزد وز اثر * نيست عارف را از اين هر دو خبر
شد رسومش محو و آثارش نهان * مرد از خود تا به حق شد زنده جان
19 -
قالَتْ إِنَّ الْمُلُوكَ إِذا دَخَلُوا قَرْيَةً أَفْسَدُوها وَ جَعَلُوا أَعِزَّةَ أَهْلِها أَذِلَّةً وَ كَذلِكَ يَفْعَلُونَ
( سوره نمل آيه 34 )
گفت چون در قريهاى داخل شوند * پادشاهان گر كه از راهى روند
مىكنند آن قريه را ويران و پست * وان عزيزانش ذليل و زير دست
مىكشند و مىبرند افزون اسير * مىكنند اينسان هم ايشان ناگزير