راحت بيندازد او را » به اجتماع قصد و همّ و انتفاى تردّد و توقّف « 1 » ، و تواتر بوارق مرشدهء موسّعه به نور او منهج ، وسيع به يقين صدر . « 2 »
و الدرجة الثانية : تمكّن السالك
؛ و هو أن تجتمع « 3 » له صحّة انقطاع ، و برق كشف ، و صفاء حال .
يعنى : « صحّت انقطاع » از ما سواى حقّ به حيثيتى كه برود از نظر او بالكلّيه .
« و برق كشفى » يعنى لمعان شهودى به تجلّى .
« و صفاى حالى » از معارضهء علم با مصاحبت همّت و ملازمت شوق ؛ پس معارضه نمىكند او را علم و مفارقت نمىكند او را همّت و زائل نمىشود از شوق و سلب نمىشود اين حال در وقتى از اوقات .
و الدرجة الثالثة : تمكّن العارف
؛ و هو أن يحصل في الحضرة فوق حجب الطلب ، لابسا نور الوجود .
( و « تمكّن عارف » ) « آن است كه حاصل شود در حضرت » - يعنى در حضرت جمع - و استقرار بگيرد در او از روى تمكّن فوق « حجب طلب » . چرا كه طلب نمىباشد مگر با غيبت ؛ پس او حجاب است بر مطلوب ؛ پس هرگاه و اصل شد به سوى مطلوب و داخل شد در وسط حضرت جمع ، استراحت مىيابد از طلب و مرتفع مىشود از حجب او و استقرار مىگيرد فوق جميع مراتب .
« در حالى كه لابس است نور وجود را » به بقاى بعد از فنا . چرا كه شهود جمع نمىباشد مگر به فناى محض كه او فقر مطلق است ، پس ردّ كرده مىشود به سوى بقا به وجود حقّانى ؛ پس مستقيم مىشود در حالى كه لابس است نور وجود حقّ را در موطن غيب ؛ پس نمىشناسد او را احدى مگر خداى تعالى .
هامش
( 1 ) . اصل : - و توقّف .
( 2 ) . ك : و تواتر البوارق المرشدة الموسعة بنورها المنهج ، المفسحة باليقين الصدر .
( 3 ) . اصل : يجمع .