و الدرجة الثالثة : وجد يخطف العبد من « 1 » الكونين ، و يمحّص معناه من درن « 2 » الحظّ ، و يسلبه من رقّ الماء و الطين
، إن سلبه أنساه اسمه ، و إن لم يسلبه أعاره رسمه .
يعنى : وجدى است كه مىربايد عبد را از شهود دنيا و آخرت ، و جذب مىكند او را از تصرّف ايشان در او و حكم ايشان بر او ، به آنكه مىگرداند ايشان را در شهود او عدم صرف و لا شىء محض .
« و خالص و صافى مىكند معنى او را » - يعنى عين حقيقت او را - از « لوث حظّ » .
پس به درستى كه او ملاحظه مىكند عين خود را بر عدم محض ؛ پس چگونه متلوّث مىشود به لوث حظّ و حال آنكه او معدومى است كه شمّ نكرده است رايحهء وجود را ؟
« و سلب مىكند و مىربايد او را از رقّ آب و گل » - يعنى رقّ صورت خلقيه - پس به درستى كه عرف اهل عالم آن است كه خلقيه « 3 » اصل او آب و گل است . چرا كه ايشان نمىشناسند خلق را مگر اجسام ؛ يعنى مىگرداند او را آزاد از بندگى ما سواى حقّ ، و اقامت مىكند او را در مقام عبوديت ذاتيهء خالصه .
« اگر سلب كند و بربايد او را بالكلّيه ، فراموش مىگرداند او را اسم او را » به نابديد شدن در عين حقيقت ؛ يعنى ذات و عين « 4 » او ، و بتحقيق كه وارد شده است كه : « يا عبدي لا تتسمّ حتّى اعطيك اسما من عندي » مثل حقّ و ربّ و آنچه خواهد از اسما .
« و اگر سلب نكند او را » بالكلّيه ، بلكه ردّ كند او را به سوى تلوين و ظهور بقيّه به شكافته شدن تجلّى و زوال وجد از او ، « عاريه مىدهد او را رسم او را » - يعنى تعيّن « 5 » او را و آنچه او به او مخلوق شده است - با علم او به آنكه او به حسب حقيقت حقّ است تا آنكه متواتر مىشود بر او تجلّى ذاتى ، و زائل مىشود از او تلوين در مقام تمكين .
هامش
( 1 ) . ك : + يد .
( 2 ) . اصل : دون .
( 3 ) . اصل : + و .
( 4 ) . اصل : عينى .
( 5 ) . اصل : تعيين .