مىكند او را به نيست شدن صبر ، و يكبار غلبه مىكند بر او طاقت و ثابت مىماند با او ؛ و در اكثر غلبه مىكند بر طاقت و نزديك مىشود كه قهر كند طاقت را به عدم صبر .
و الدرجة الثالثة : قلق لا يرحم أبدا ، و لا يقبل أمدا ، و لا يبقى أحدا .
يعنى : رحم نمىكند اصلا ؛ چرا كه او ساكن نمىشود تا آنكه بكشاند صاحب خود را به فناى محض ؛ چرا كه او طلب مىكند شهود را ، و شهود نمىباشد مگر به ناپديد شدن و فناى محض .
« و قبول نمىكند امدى را » يعنى نهايتى را كه ساكن شود نزد او ، و حدّى را از زمان كه منتهى شود به سوى او . پس به درستى كه او حاكم است بر صاحب خود ، مىرود به او در طريق فنا تا آنكه هلاك كند او را در محبوب . پس استطاعت ندارد آنكه حكم كند بر او و معيّن كند براى او غايتى . زيرا كه نهايتى نيست از براى او تا آنكه فانى كند « 1 » او را بالكلّيه .
« و باقى نمىگذارد احدى را . » چرا كه او موصل است به سوى شهود كه فانىكنندهء رسوم و آثار است . پس باقى نمىماند نزد تجلّى حقّ ، عينى از براى شىء و نه اثرى و باقى مىماند
وَجْهُ رَبِّكَ ذُو الْجَلالِ وَ الْإِكْرامِ
« 2 » .
هامش
( 1 ) . اصل : مىكند .
( 2 ) . الرحمن / 27 .