خود « 1 » بىهوش شد كه حمل بار امانت بر ذمّهء خويش بست كه اگر ايشان را هوش بودى ، اينچنين بار گران را كى قبول نمودى ؟ !
( بيت : )
آسمان بارِ امانت نتوانست كشيد * قرعهء فال به نامِ منِ ديوانه زدند
كنايت از آن بيهوشى و بيخودى است .
[ 1989 ]
مصطفى بىخويش « 2 » شد ز ان خوبْصوت * شد نمازش در شبِ تعريسْ فوت 39
مراد از « صوت » صوت عشق است ، نه صوت بلال . چرا كه
/ A 61 /
حضرت بلال در شب تعريس توفيق بانگ نماز صبح نيافته بود .
[ 2002 ]
جان دشمندارشان جسمى است صِرف * چون زياد از نَرْد او اسمى است صِرف
[ 2003 ]
آن به خاك اندر شد و كُل خاك شد * وين « 3 » نمك اندر شد و كُل پاك شد
« زياد » قسمى از بازى نرد است و نام شخصى است كه از دشمنان پيغمبر - صلّى اللّه عليه و سلّم - بود و آن پيغمبر را تهمت كرده بود ، چنانچه امام خاقانى به اين معنى بيتى فرمودند .
( بيت : )
مرا ز تهمت « 4 » مشت زياد بازرهان * كه بر زناى زنِ زيد گشتهاند گوا
قصّهء سؤال كردن عايشه - رضى اللّه عنها - از مصطفى - صلّى اللّه عليه و سلّم - كه امروز باران باريد ، چون تو سوى « 5 » گورستان رفتى ، جامههاى تو تر نيست ! 40
[ 2012 ]
مصطفى روزى به گورستان گذشت * با جنازهء مردى از ياران برفت
[ 2013 ]
خاك را در گور او آكنده كرد * زيرِ خاك آن دانهاش را زنده كرد
هامش
( 1 ) . س : + و .
( 2 ) . ش : بىهوش .
( 3 ) . ش : اين .
( 4 ) . س : نهمت .
( 5 ) . ش : بسوى .