وحى آمد سوى موسى از خدا * بندهء ما را ز ما كردى جدا
تو براى وصل كردن آمدى * نى « 1 » براى فصل كردن آمدى
موسيا ! آدابدانان « 2 » ديگرند * سوختهجان و روانان ديگرند
عاشقان را هر نفس سوزيدنيست * بر دِهِ ويرانْ خراج و عُشر نيست
گر خطا گويد ، ورا خاطى مگو * ور بوَد پُرخون شهيد ، او را مشو
خون شهيدان را ز آب اولاتر است * اين خطا از صد ثواب اولاتر است
و ميوهء راز را « 3 » كه در دامن مريم افشاندند ، حضرت زكريّا « 4 » را از آن بويى ندادند و لهذا زبان تفحّص و سؤال
أَنَّى لَكِ هذا
« 5 » مريم از روى تعجّب گشادند .
اگر پادشَه بر درِ پيرزن * نشيند ، تو اى خواجه ! سبلت مكن
چرا در جهان افتد اين بانگ و شور * سليمان اگر گشت مهمانِ مور
[ 1759 ]
من چو لب گويم ، لبِ دريا بوَد * من چو « لا » گويم ، مراد « الّا » بوَد 29
مراد از اين بيت ، آن است كه ما هرگز از ياد حق غافل و از
/ B 31 /
ملاحظهء او عاطل نيستيم . مثلا اگر لفظى گويم كه دالّ بر غير حق باشد ، مراد من از آن لفظ حق است ، چنانچه مثلا لب كه در اين مصرع « 6 » افتاده است ، مراد من از اين لب لب دريا است و دريا عبارت از ذات حق است و لب دريا عبارت از ما سواى حق است .
يعنى : آن اسرار را اگر من بگويم ، از آن اسرار ما سوى اللّه بسوزد .
من چو « لا » گويم ، مراد « الّا » بوَد
يعنى : من كه نفى را اطلاق كنم ، مراد من از آن نفى ، اثبات است كه « 7 » ما را از غير حق كارى نيست .
هامش
( 1 ) . ش : نه .
( 2 ) . ش : آداب دانا .
( 3 ) . ش : - را .
( 4 ) . ش : ذكريا .
( 5 ) . ش : + يا .
( 6 ) . ش : مصراع .
( 7 ) . س : و .