اشعار
آسمان بارِ امانت نتوانست كشيد
39
آن فريبِ غول مىدان ، برتر آ
126
آن مثالِ نفسِ خود مىدان و عقل
63
آنچه پيش تو بيش ازين ره نيست
53
آينهء فهم توست ، اللّه نيست
53
ابروباد و مه و خورشيد و فلك در كارند
205
اجزاى وجودم همگى دوست گرفت
307
از غير خدا چو غسل كردى
5
از همه كارِ جهان بيكار ماند
45
اسرار ازل را نه تو دانى و نه من
261
اسقنى خمرا و قل لى هى الخمر
227
اگر آن غافلى پيوسته بودى
43
اگر پادشَه بر درِ پيرزن
33
اگر در دل تو گل گذرد
306
اگر گشت مهمانِ مور
33
او چو جان است و جهان چون كالبد
42
اى روى دركشيده به بازار آمده
20
اى كه مىگويى خدا بخشد تو را
126
اين « الم » و « حم » حروف
248
اين تكلّفهاىِ من در شعرِ من
132
اين زن و مردى كه نفس است و خِرَد
63
اين همه آغاز ما آخر يكيست
13
باز كرد از حق دو چشم خويشتن
360
بازمىجويد درون مخلصى
63
بازجويد روزگارِ وصلِ خويش
90
بر شمار برگ بستان ضدّ و نِدّ
52
بگفت : احوالِ ما برقِ جهان است
37
به شهرِ خود روم و شهريارِ خود باشم
90
پادشاهى بندهء درويشى است
150
پس حقير و ابله و بىخير شد
61
تا بدانى هركه را يزدان بخواند
45