صلح و جنگ ندارد ، و هرآن عمر كه نه به تزكيهء نفس صرف مىشود ضايع مىشمارد . » « 1 » و در رباعيى چنين مىسرايد :
تا من خبر از طور تصوّف دارم * بر ماضى عمر خود تأسّف دارم
چون ترك تكلّفات رسمى كردم * صد عيش و نشاط بىتكلّف دارم
6 . شعر او
ميبدى در سخن منظوم نيز دستى داشته و به « منطقى » تخلّص مىكرده است . علاوه بر آنچه در همين كتاب از سرودههاى خويش آورده ، در خلال بعضى از منشآتش نيز گاه اشعار او را مىتوان يافت . از آن جمله است :
نامهات بر چشم گريان گر بمالم تر شود * گر نهم بر سينه مىترسم كه خاكستر شود
هر نفس خواهم كه گردد آتش آهم فزون * تا ترا احوال من هر روز روشنتر شود
رشتهء جانم گسست و قالبم از هم بريخت * نسخه را چون بگسلد شيرازه از هم برشود
سالها جان دادم و حال منت باور نشد * راضيم گر بعد مرگ من ترا باور شود
منطقى در بحر حيرت گم كند كشتى دل * گرنه هر سو آهن پيكان او لنگر شود
* * *
اى خاك درت سرمهء ارباب نظر * بگشاى به روى منطقى باب نظر
تخم طلب است در زمين دل من * وز فيض تو شد منتظر آب نظر
* * *
هامش
( 1 ) . همان : 129 .