پس ز مهجورى حكايت بهرِ چيست * وز جداييها شكايت بهرِ چيست
خوش نباشد بر دهانْ آب زلال * در « 1 » عطش كردن بيان رنج و ملال
خوش نباشد گنج قارون در بغل * خويش را در مُفلسى كردن مَثَل
خوش نباشد دامن يوسف به كف * زار ناليدن چو يعقوب از اسَف
[ جواب ] « 2 »
گويم آرى ليك وصل بر كمال * باشد اندر نشئهء دُنيى محال
تا بُود باقى بقاياى وجود * كى شود صاف از كَدِر جام شهود
تا بُود پيوند جان و تن بجاى * كى شود مقصود كل بُرْقَعَگشاى
تا بُود غالب « 3 » غبارِ جسم و جان * كى توان ديدن رخِ جانان عيان
بىفناىِ كلّ و بىجذب توى « 4 » * كى حريم وصل را محرم شوى
اين سعادت روى ننمايد به كس * جز پس از عمرى و آن هم يك نفس
چون پس از عُمرى به تو روى آورَد * زودتر از برق خاطِف بگذرد
تشنهاى را گر ز دريا خَطْرهاى * در دل آيد بلكه بر لب قطرهاى
خاطر او كى شود زان قَطْره « 5 » خَوش * كى بَرَد « 6 » آن قطره از جانش « 7 » عَطَش
بلكه چون آن قطره آيد بر لبش « 8 » * تشنگى بر تشنگى افزايدش
چون رسد از تشنگى جانش بلب * گر كُنَد شُور و شَغَب نَبْوَد عجب
[ جواب ديگر ] « 9 »
يا خود اين گويم كه هست اين ماجرا * سرگذشت عاشقان در ما مَضى
خود چه زان خوشتر كه عاشق پيشِ يار * نالد از غمهاى هجران زارِ زار
او چو بلبل در فغان و در خروش * يار چون گل سوى او بِنْهاده گوش
بركشد آه و فغان كاى نازنين * هجر تو با من چنان كرد و چنين
عمرها رنج و بلا بر من گُماشت * خاطرم ريش و دلم افگار داشت
هر زمان حالم دگرگون بود ازو * سينه پرغم ، ديده پرخون بود ازو
اين و مثل اين حكايات دراز * پيش او گويد ز حال خويش باز
هامش
( 1 ) ص ، م ، چ : وز
( 2 ) عنوان از ص ، چ
( 3 ) ص ، م : قالب
( 4 ) م ، چ : قوى
( 5 ) ص ، م ، چ : خطره
( 6 ) ص : رود
( 7 ) ص ، م : از جانش آن قطره
( 8 ) م ، چ : بر لب آيدش
( 9 ) عنوان از ص ، م ، چ