با لب دمساز خويشم گشته جفت * مىنيارم بر لب الّا آنچه گفت
يابد از بانگم كلام حقّ ظهور * خواه فُرقان خواه انجيل و زَبور
رقص چرخ و انجُم از ساز منست * قدسيان را سُبْحه ز آواز منست
هركه دور افتاد « 1 » از بخت نَژَنْد * مىكنم آگاهش از بانگِ بلند
و « 2 » آنكه اندر صفّ نزديكان نشست * راز مىگويم به گوشش پَستپَست
گاه شرح محنت هجران دهم * بيدلان را داغها بر جان نهم
گاه « 3 » آرَم مژدهء قُربِ « 4 » وصال * بخشم اهل ذوق را صد گونه « 5 » حال
هم شرايع را بيان من مىكنم * هم حقايق را عيان من مىكنم
هرچه باشد نظم و نثر اندر زَمَن * نيست الّا نغمههاى لحنِ « 6 » من
هست از اين خوشنغمههاىِ جانفزا * مثنوى در شش مُجلّد يك نوا
فرصتى « 7 » خوش بايد و عمر « 8 » دراز * تا بگويم حال خود يك شَمّه باز
چون به پايان مىنمايد اين سخن * مىنَهَم مُهر خموشى بر دهن
و مىتواند بود كه مراد از نى قلم بوده باشد كه استعاره كرده باشند از براى انسان مذكور .
اگرچه بعضى اوصاف « 9 » و احوال كه حضرت مولوى برنى اجرا كرده است ملايم اين معنى نمىنمايد و جامع ميان ايشان آن باشد كه حركات و سكنات هيچيك فى الحقيقة مستند به وى « 10 » نيست ، بلكه وى مظهر افعال و احوال ديگريست كه مؤثّر و متصرّف است [ در وى ] « 11 » و وى را مرتبهء مظهريّت بيش نى .
خامه مىگويد به الحانِ صَرير * مىزنم مرغان معنى را صَفير
مىكشم ناكامشان « 12 » در دام خط * دانه مىريزم بر ايشان از نُقَط
از سيهكارىّ بختِ واژگون * رفته در آب سياهم سرنگون
چون برآرم سر از آن آب سياه * طُرّهء شبگُسترم بر روىِ ماه
صفحهء كافور را مشكين كنم * سنبلِ تر زيورِ نسرين كنم
مىكنم چون شانه فرق خود شكاف * مىشوم زان شانه هردم حُلّهباف
در برِ حُورانِ معنى زين عمل * تو بِتُو « 13 » مىافكنم مشكين حُلَل
هامش
( 1 ) ص ، م ، چ : دور افتاده با
( 2 ) م : - و
( 3 ) م : گاهى
( 4 ) ص : قرب و
( 5 ) ص ، م ، چ : وجذ و
( 6 ) چ : نغز
( 7 ) ص ، م : فرصت
( 8 ) چ : عمرى
( 9 ) چ : + كمال
( 10 ) چ : به وى مستند
( 11 ) افزوده از ص ، م ، چ
( 12 ) ص ، م ، چ : ناگاهشان
( 13 ) ص ، م ، چ : نوبنو