دو مفهوم ذات و افعال است . ميان ذات و افعال او ، صفات خداوندى واقع شدهاند . الله اسم ذات است . هو اشاره به دو مقام احديت و واحديت دارد . يعنى مقام غيب هويت و مقام تجلّيات افعالى حق . وقتى كه هو به الله مىپيوندد - هو الله - اشاره به مقام ذات خواهد داشت :
« حقيقت هويت غيب پوشيدهتر بود از مفهوم ظاهر و باطن و اول و آخر 33 » .
ظهور حق در مرتبهى فعل سبب مىشود تا از اسماى باطن و ظاهر عوالم غيب و شهادت پديد آيد ، و دنيا و آخرت شكل گيرد . از وجه نسبت اسمهايى چون ظاهر و باطن و اول و آخر با حضرت ذات احديت ، صفات متقابل چون قهر و لطف ، و قبض و بسط پديد مىآيد ، و از جهت نسبت آن اسما با مرتبهى تجلى فعلى صفات به جلالى و جمالى معبّر مىگردند و در مورد اين دو است كه لفظ يدين براى حق به كار مىرود . خاك مظهر جلال آمد و روح مظهر جمال . در آدم بود كه خاك و روح و در واقع جلال و جمال به هم پيوست و درهم مجتمع شد . لذا آدم « از اين سبب مسجودى و خلافت را سزاوار آمد :
« وَ عَلَّمَ آدَمَ الْأَسْماءَ كُلَّها
. و
ما مَنَعَكَ أَنْ تَسْجُدَ لِما خَلَقْتُ بِيَدَيَّ »
34 .
علم - يعنى ادراك ادراك - متعلق مىطلبد و لذا همواره در مرتبهى آيات توقف مىكند و فراتر نمىرود .
باب سوم كتاب حق اليقين در مظاهر و مراتب عالم و بيان مبدأ آن است . در اين باب ، شبسترى مىكوشد تا نسبت موجودات را با مرتبهى احديت روشن سازد . بنا بر هستىشناسى عارفانه ، موجودات به تمامى مظاهر وجود مطلقند و در اين آيينههاست كه آن آفتاب مطلق بروز و ظهور مىنمايد . بالاترين مرتبهى وجودى ، آيينهگى است كه انسان از اين جهت برترين موجودات است . لذا از اين جهت ، انسان نهايت ظهور مراتب كليات و اختلافات ذاتى است . عكس حق هنگامى كه در آينه وجودى