صنعت او چو هست پاينده * هم نمود است و هم نماينده 22
به نظر شبسترى غلبهى شناخت بر شناخت يا « دانش دانش » سدّ راه معرف حقيقى است :
سدّت اندر ره خدا دانى * دانش دانش است تا دانى
دانش حق ذوات را فطريست * دانش دانش است كان فكريست 23
فصل دوم به توحيد وجود اختصاص دارد . شبسترى مباحث خود را در سه وجه قرآن و برهان و عرفان پيش مىبرد . يعنى براى هر بحثى نخست از قرآن دليل مىآورد . پس به برهان عقلى متوسل مىشود . و در آخر عرفان را به ميان مىآورد . يكى از زيبايىهاى كار شبسترى در اين كتاب آن است كه گهگاه حكاياتى را نقل مىكند كه به درك بهتر مطلب يارى مىرساند .
در همين فصل دوم در بينداشت وحدت وجود عارفانه مثالى مىزند كه جالب است :
صانعى ، كوزهاى ز برف بساخت * كرد پرآب و اندر آب انداخت
كوزهى برف ناگه از تبوتاب * آب گشت و برآمد آب به آب
در همين فصل ، شبسترى از سفرهاى خويش در طلب دانش و استادان باطنى و صورىاش سخن مىگويد :
مدتى من ز عمر خويش مديد * صرف كردم به دانش توحيد
در سفرها به مصر و شام و حجاز * كردم اى دوست روز و شب تكوتاز
سال و مه همچو دهر مىگشتم * ده ده و شهر شهر مىگشتم
گاهى از مه چراغ مىكردم * گاه دود چراغ مىخوردم
علما و مشايخ اين فن * به سكه ديدم به هر نواحى من
جمع كردم بسى كلام غريب * كردم آنگه مصنفات عجيب
از فتوحات و از فصوص حكم * هيچ نگذاشتم ز بيش و ز كم
بعد از آن سعى و جدّ و جهد تمام * دل من هم نمىگرفت آرام