تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح فصوص الحكم ( تحقيق حسن حسن زاده آملى ) ( فارسى ) — صفحة 585

مساهمون:

ص٥٨٥
وَ هُوَ يَهْدِي السَّبِيلَ
. پس هركه فهم اين حكمت كند و در نفس مقرر سازد ، و به عين عيان به مشاهدهء او پردازد نفس خود از تعلّق به غير آزاد كند ؛ و دريابد كه آنچه برو طارى مىشود از خير و شر هم ازوست . و مراد از خير آنست كه موافق غرض و ملائم طبع و مناسب مزاج او باشد ؛ و مراد از شرّ آنكه نه موافق غرض باشد و نه ملائم طبع و مزاج بود . پس صاحب اين شهود اقامت معاذير همه موجودات مىكند و مىداند كه هرچه برو طارى است از نفس اوست چنان كه پيشتر گذشت كه علم تابع معلوم است ، پس در اوان طريان غير موافق و جريان ناملائم در مخاطبهء نفس خويش مىگويد : كسب كرده دو دست خويش ( خود - خ ) مىاندوزى و به آتشى كه دميدهء دهان تست مىسوزى ، للّه درّ من قال كاشفا عن هذه الحال بيت :
يك روز عقابى سره از كنگره برخاست * وز بهر طمع بال به پرواز بياراست ناگه ز يكى گوشه يكى سخت كمانى * تيرى ز قضا و قدر انداخت به دو راست بيچاره عقاب از الم تير بگفتا * از آهن و از چوب پريدن ز كجا خاست
هامش
- و مانند آن وكاء است در « مجمع الأمثال » ميدانى آمده است كه اين مثل را در جايى به كار برند كه كسى با دست خود برايش مرگ به بار آورد ؛ و اصل آن اين است كه : مردى در جزيره‌اى از جزائر دريا خواست با مشكى كه در آن دميده بود از دريا عبور كند ، ولى درست سر مشك را محكم نبسته بود ، در اثناى دريا باد آن بدر رفت و مرد غرق شد ، و چون مرگ او را فراگرفت مردى را به نجاتش خواند ، آن مرد در جوابش گفت : « يداك اوكتا و فوك نفخ » يعنى دستان خودت آن را بسته است و دهن خودت آن را باد كرده است ؛ كنايه از اينكه خودت برايت مرگ ببار آورده‌اى كه كارت را محكم نكرده‌اى .