[ 639 ] و همچنين هيچ گويندهاى « 1 » در اين چمن وجود و بزمخانهء اظهار ، نواى نوازشى نساخت ، الّا آنكه به زمزمهء قول من برداشت و فروداشت كرد .
و هيچ بينندهاى چشم بينا را نگشود ، الّا به بينايى من .
[ 640 ] و هيچ خاموشى گوش اصغا وا نكرد ، الّا به واسطهء سمع من .
و هيچ پويندهاى در صدد قوّت نيامد ، الّا به سبب قوّت و شدّت بأس من .
[ 641 ] پس هيچ « 2 » گويندهاى و بينندهاى و شنوندهاى جز من در دار وجود نباشد ؛ « أنت الحياة و أنت السّمع و البصر » . « 3 »
با همه رنگهاش يكرنگم * با همه رويهاش يكرويم
* * *
[ 642 ] و في عالم التّركيب في كلّ صورة * ظهرت بمعنى عنه بالحسن زينت
[ 643 ] و في كلّ معنىّ لم تبنه مظاهري * تصوّرت لا في هيئة صوريّة « 4 »
[ 644 ] و فيما تراه الرّوح كشف فراسة * خفيت عن المعنى المعنى بدقّة
اينها كه گذشت ، همه در قواى فاعلهء بسيطهء « 5 » نفسانى بود ؛ و در عالم تركيب جسمانى و قواى منفعلهء هيولانى نيز همين سبيل است كه در هر صورتى كه مخدّرهء معنى آنجا به زيور حسن و حلىّ جمال در جلوه آمده ، آن منم كه بدان وجه ظاهر گشتهام . « 6 »
هذه البانات بانات الحمى * حيّها يا ميّت الأشواق حى
[ 643 ] و همچنين در هر معنيى كه مظاهر جسمانى من و ساير قواى مثالى و روحانى را مكنت آن نباشد كه مجالى ظهور آن شوند و آن را اظهار كنند ، منم كه بدان معنى « 7 » مصوّر گشتهام بر وجه كلّى ، نه آنكه بدان هيئت جزئى صورى او محصور شده باشم ؛ و الّا اين هم در صورت اوّل داخل باشد .
هامش
( 1 ) . فر : گوينده .
( 2 ) . نا مل ندارد .
( 3 ) . فر : + بيت .
( 4 ) . ال فر : هيكليّة .
( 5 ) . ال : بسيط .
( 6 ) . فر : + شعر .
( 7 ) . تب : صورت .