بعضى از مشاعر در استلذاذ آن و تعيين بعضى مواطن در استمتاع از آن ، و اين دون مقام كمالى ختمى و رتبهء احاطت آيات اوست ، هرآينه شروع مىكند در تحقيق اين بيان بر وجهى كه منطبق گردد بدان كه بعد از آن حال ، من هميشه متوجّه مراقى طلب بودمى و غذاى نفس و قوت حقيقت من آرزوهاى بلند و مقامات كرامند بودى و كار من ، محو رقايق جزئيّات و قطع علايق متفرّقه بوده ، در ضعف آن قوا كه مبادى آنهاست ، كوشيدمى « 1 » تا حقيقت من به ميامن استخلاص از ربقهء اين جزئيّات قوّت گرفت . « 2 »
سالها در بَلاش مىسوزم * تا نگويى بِلاش مىبينم
[ 415 ] و در اين موطن ، ساير كائنات و موجودات را چنان يافتم كه با يكديگر عهد مىبستند و سوگند مىخوردند بر يارى دادن من ؛ و آنها چون به حكم احديّت جمع ، عين من بودند ، آن اعانت هم از من بوده باشد .
[ 416 ] و اين يارى دادن ايشان از جهت آن بود كه تا جمع كنند جميع جوارح من از شتات « 3 » تفرقه ؛ و مستسعد « 4 » گردم به دولت شمل آن حضرت و سعادت آن جمعيّت ؛ بلكه هر بن ( 35 ب ) مويى از من ، شامل آن جمعيّت گردند و مستحقّ آن فوز شوند ؛ چه « 5 » ،
روى صحرا چو همه پرتو خورشيد گرفت * نتواند نفسى سايه بدان صحرا شد
[ 417 ] و تا جامهء جدايى كه در ميان ما حايل گشته ، بركنند ؛ با آنكه ما را از اين تفرقه جدايى نيست و الفت ما هميشه با صحبت و جمعيّت بوده ؛ چون در عين تفرقه متحقّق به جمعيّتيم . « 6 »
زلف او مجمع پريشانيست * دل من جمع از آن پريشانست
* * *
[ 418 ] تنبّه لنقل الحسّ للنّفس ، راغبا * عن الدّرس ما أبدت بوحي البديهة
[ 419 ] لروحي يهدي ذكرها « 7 » الرّوح « 8 » كلّما * سرت سحرا منها شمال و هبّت
هامش
( 1 ) . در اصل : كوشيدى ؛ طبق نسخهء مل و به تناسب معنى تصحيح شد .
( 2 ) . فر : + بيت .
( 3 ) . ال : اشتات ؛ مل : شتاب .
( 4 ) . تب : مستعدّ .
( 5 ) . تب ندارد ؛ فر : + بيت .
( 6 ) . تب فر : + بيت .
( 7 ) . ال فر : ذكر ؛ ال در حاشيه : الذكر .
( 8 ) . ضبط ديوان ابن فارض : ذكرها الرّوح ، كه با شرح صائن الدين مناسبت بيشترى دارد .