[ 411 ] تا وهم كه بزمآراى مجلس شوق است ، از ميامن آن نشوهء جمعيّت آثار ، حضرت معشوقى را در مجلس اتّحاد حاضر گرداند ؛ چنانچه قوّت فاهمه كه از مبصران آن صحبت است ، چنان تصوّر كند كه هميشه از نديمان مجلس حسّ بوده است . « 1 »
چه مستى است ندانم كه ره « 2 » به ما آورد * كه بود ساقى و اين باده از كجا آورد
[ 412 ] پس در اين حال ، به شگفت آيم من از مستى به غير شراب ؛ و اين تعجّب ، موجب هيجان موادّ طرب گردد و طربناك شوم در سرّ و باطن خودم ؛ در حالتى كه موادّ طرب از من ناشى شده باشد .
آنچنانم به بويت اى گل مست * كه گل از بوستان نمىدانم
[ 413 ] و از اين طرب ، دل كه سرحلقهء صحبت انس است ، به دستافشانى كونين از سر تعيّن برخيزد و در رقص آيد و ساير مفاصل و اعضاى ظاهر به دستيارى او در تصفيق و دست زدن درآيند و روح كه مبدأ اثارت فتنه و آشوب اوست ، به غناى دردانگيز آواز بركشد . « 3 »
گر ازين دست زند مطرب مجلس ره عشق * چه محل جامهء جان را كه قبا نتوان كرد « 3 »
*
سماعى مىرود در مجلس ما * كه ذوقش مىكند هفت آسمان طى
* * *
[ 414 ] و ما برحت نفسي تقوّت بالمنى * و يمحوا القوى بالضّعف حتّى تقوّت
[ 415 ] هناك وجدت الكائنات تحالفت * على أنّها و العون منّي معينتي
[ 416 ] ليجمع شملي كلّ جارحة بها * و يشمل « 5 » جمعي كلّ منبت شعرة
[ 417 ] و يخلع « 6 » فيما بيننا لبس « 7 » بيننا * على أنّه « 8 » لم ألفه غير ألفة
چون تبيين حال سماع و ثوران مادّهء وجد بر وجه مذكور ، مشعر بود به تخصيص
هامش
( 1 ) . فر : + بيت .
( 2 ) . مل : رو .
( 3 ) . تب فر : + بيت .
( 5 ) . فر : يشمل .
( 6 ) . ال فر : يخلع .
( 7 ) . در اصل : لبس .
( 8 ) . ال : أنّني .