فاعجب لهاج مادح عذّاله * في حبّه بلسان شاك شاكر
* * *
[ 391 ] و غيري على الأغيار يثني و للسّوى * سوائي ، يثني « 1 » منه عطفا لعطفة
[ 392 ] و شكري لي ، و البرّ منّي و اصل * إلىّ و نفسي باتّحادي « 2 » استبدّت
غير من ، زبان شكر به حمد و ثناى اغيار گشايد و جز من ، دوش التفات از خويش بگرداند از براى شفقت ديگران كه « 3 »
از بند نصيب خويش برخيز * دربند نصيب ديگران باش
[ 392 ] و حال آنكه من شكرى كه گويم ، از براى خود گويم و شفقتى و احسانى كه از من صادر شود ، هم به من و اصل است . و نفس من به خودى خود در تحقّق به اتّحاد ، مستقلّ و مستبدّ است . « 3 »
فاش مىگويم و از گفتهء خود دلشادم * بندهء عشقم و از هر دو جهان آزادم
* * *
[ 393 ] و ثمّ أمور تمّ لي كشف سترها * به صحو مفيق عن سواى تغطّت
[ 394 ] و عنّي بالتّلويح يفهم ذائق * غنيّ عن التّصريح للمتعنّت
[ 395 ] بها لم يبح من لم يبح دمه و في ال * إشارة معنى ما العبارة حدّت « 5 »
آنجا كه منم ، مخدّرات ابكار حقايق و معانى است كه دست ادراك غير من به دامن عصمت ايشان نرسيده است و از نظر شهود ، ايشان در پردهء منعت ، محجوب و مستورند .
و من كشف قناع از وجوه عزّت ايشان بتمامه كردم به دستيارى صحو افاقت « 6 » آثار كه عقيب سكر شهود شعار مىباشد . « 7 »
آن شناسد حديث اين دل مست * كه از آن باده كرده باشد نوش
هامش
( 1 ) . ال : سواى يثنّي .
( 2 ) . نا : باتّحاد .
( 3 ) . فر : + بيت .
( 5 ) . ال : غطّت .
( 6 ) . فر : افاق .
( 7 ) . تب : + بيت .