از روى ابتهاج به التفات طلعت بدر طلوعش ، شب قدر باشد
وَ ما أَدْراكَ ما لَيْلَةُ الْقَدْرِ لَيْلَةُ الْقَدْرِ خَيْرٌ مِنْ أَلْفِ شَهْرٍ
.
[ 371 ] بلكه اگر در سالى ، يك ره منزل مرا به ميامن انبساط قربت آثار نزديك گرداند ، همه سال من ربيع مراد و كامرانى باشد و در رياض نضارت آيين بهجت و سرور ، گل دولت و شادمانى چينم . ( 33 الف )
[ 372 ] بلكه اگر در عمرى ، لحظهاى گوشهء چشم رضا و عنايت بر حال من غمزه « 1 » زند ، همه عمرم از روى خوشى و طراوت و نظافت و لطافت ، روزگار طفوليّت و عهد جوانى باشد . « 2 »
گرم به گوشهء چشمى شكستهوار ببينى * فلك شوم به بزرگى و مشترى به سعادت
* * *
[ 373 ] لئن جمعت كلّ المحاسن صورة * شهدت بها كلّ المعاني الدّقيقة
[ 374 ] فقد جمعت أحشاى كلّ صبابة * بها ، و جوى ينبيك عن كلّ صبوة
حاصل از تمهيد اين تفاصيل و تطويل اين جزئيّات آنكه اگر حضرت معشوقى جميع محاسن و تمام اشتات حسن را در صورتى محصور گرداند و جمع كند ، من كه عاشقم ، بدان صورت وحدانى و هيئت مجموعى ، از عالم وايافتگى ، ساير معانى دقيقه را به مشاهد ادراك دريابم . « 3 »
هر دل كه يافت در سر زلف تو مدخلى * چون شانه برتراشد از سر هزار پاى
[ 374 ] چه ، همچنانكه رقايق صورت و احتياز « 4 » جمعيّت آن تعلّق به معشوق دارد ، ساير نسب معنوى و درد اندرونى به جان عاشق مخصوص است و رشتهء تعلّق و تناسب ميانهء ايشان بدان مرتبط . چنانچه او احاطت جميع محاسن كرده ، عاشق نيز همهء شوقها جمع دارد و چنان كه او همه شيوههاى غنج و دلال زيور و حلى جمال كرده بر تخت ناز نشسته ، عاشق نيز همه دردها و المها بر جان پژمان و دل بريان نهاده در خاك نياز افتاده ؛ و
هامش
( 1 ) . فر : غمزده .
( 2 ) . تب فر : + بيت .
( 3 ) . تب فر : + بيت .
( 4 ) . ال مل : اختيار .