كرد ، هرآينه هنگام آن شد كه آنچه ترجمان زبان در غلبات اطوار عاشقى و معشوقى ، مقتضى اجمال آن بود ، بتفصيل بيان كند ؛ همچنانچه آنچه مقتضى تفصيل شده به اجمال ملحق گردد تا از عهدهء أوتيت جوامع الكلم - يعنى مقتضاى حقيقت وجهى جمعى « 1 » كه موطن اوست - تفصّى نموده باشد . « 2 »
چو در سنبل چرد آهوى تاتار * نسيمش بوى مشك آرد به بازار
حاصل آنكه قهرمان موطن ختمى كمالى بر مقتضاى
تُولِجُ اللَّيْلَ فِي النَّهارِ وَ تُولِجُ النَّهارَ فِي اللَّيْلِ
از تباين متقابلين و تمايز طرفين آبى است ، « نحن أناس لا توسّط بيننا » ؛ بلكه تمامى ظهور هر يك در ديگرى مىنمايد ، « بدت باحتجاب و اختفت بمظاهر » .
* * *
[ 164 ] أفاد اتّخاذي حبّها لاتّحادنا * نوادر عن عاد المحبّين شذّت
[ 165 ] يشي لي بي الواشي إليها و لائمي * عليها ، بها يبدي لديها نصيحتي
مقامات محبّت و مقدّمات آن را - كه پيشتر از اين اجمالا بدان اشارتى كرد - در صدد تفصيل مىآيد و مىگويد كه فراگرفتن من رقيقهء محبّت معشوق و رويانيدن شجرهء دوستى ، مثمر نتايج و مفيد ربايحى گشت كه از عادت محبّان عادى نادر افتد ؛ به واسطهء آنكه اين شجرهء نوادر افنان به ثمرهء اتّحاد به « 3 » حضرت جمعيّت و حقيقت وجهيّت كه آنجا « موسى و فرعون دارند آشتى » ، برومند گشت .
[ 165 ] چه ، وشات ملأ مقرّبين - كه مقتضاى نشأت ايشان آن است كه به تير غمّازى
أَ تَجْعَلُ فِيها مَنْ يُفْسِدُ فِيها وَ يَسْفِكُ الدِّماءَ
دمار از « 4 » هستى و تعيّن من ، كه عاشقم ، پيش معشوق برآورند - اين زمان اگر وشايتى كنند ، از براى من مىكنند به سوى معشوق .
از دوست ، قاصدى كه خبر مىبرد به دوست « 5 » * انصاف مىدهم كه كم از جبرئيل نيست
و همچنين لايم عقل و اصحاب او كه به تيغ ملامت ، قطع رقايق تعيّن من مىكردند ، اين
هامش
( 1 ) . ال : ختمى .
( 2 ) . فر : + بيت .
( 3 ) . فر ندارد .
( 4 ) . فر : + روزگار .
( 5 ) . فر : + ع .