مىگويد : تا چند با پردهء رسوم و عادات ، علاقهء محبّت و مؤاخات را درست دارم ؟ اينك به حكم
إن تكن مغرما بذاك العذار * فالبس الوجد خالعا للعذار
و أت حانات حبّه يا نديمي * بائعا بالعقار ثوب الوقار
آن پرده را دريدم كه « 1 » « لا خير في اللّذّات من دونها ستر » . چون ندرم ؟ و حال آنكه در روزنامهء استخلاف من ، حلّ بندهاى ساير حجب و رقايق نسب كونى و الهى جملة در عقد بيعت من است و در عهدهء حقيقت من كه بگشايد ؛ و هيچ يك از آن « 2 » عقدهء حجب خارج نمانده است كه
وَ عَلَّمَ آدَمَ الْأَسْماءَ كُلَّها
.
[ 155 ] چه ، روزى اين دولت محبت او و عشق به من بخشيده شده كه هنوز بر لوح وجود بىرنگ ، اين روز و شب زمانى نبود ؛ « 3 »
پيش از آن كاندر ازل باغ و مى و انگور بود * از شراب عشق جانان « 4 » جان من « 5 » مخمور بود
پيشتر از آنكه حضرت معشوقى به ملابس تعيّن ظاهر گردد و به رقايق معاهدت ، تحريك سلسلهء مباسطت كند ؛ در اوان حكم قابليّت و دولت اوّليّت كه قهرمان بود مسلّط بود بر اعيان نمود .
أنا أنت فيه و نحن أنت و أنت هو * و الكلّ في هو هو فسل عمّن وصل
* * *
[ 156 ] فنلت هواها ، لا بسمع و ناظر * و لا باكتساب و اجتلاب جبلّة
[ 157 ] و همت بها في عالم الأمر حيث لا * ظهور و كانت نشوتي قبل نشأتي
يعنى در آن اوان كه سعادت عشق او دريافتم ، نه وسايط سمع و نظر را مجال مداخلت در آن خلوتخانه بود كه وسيله شوند ، و نه ذخاير تعمّل به اعمال وجودى و اكتساب امرى ثبوتى در وصله نشست ؛ و نه نيز به اجتلاب اصل جبلّت و جاذبهء استعداد توانست بود ؛ چه ، استعداد جزوى شخصى را كى قوّت استجلاب قابليّت اطلاق ذاتى عشقى تواند بود ؟ كه « القابل لا يكون إلّا من فيضه الأقدس » ؛ « لا يحمل عطاياهم إلّا مطاياهم » ؛
هامش
( 1 ) . فر : + ع .
( 2 ) . فر ندارد .
( 3 ) . فر : + بيت .
( 4 ) . مل : شراب لايزالى .
( 5 ) . مل : ما .